سیاهی

پرنده ای را بنگر که روزگاری آزاد و رها در اوج آسمان پرواز می کرد و اکنون در قفس است، چه می داند پرنده ای که هرگز طعم سرمست کننده آزادی و رهایی را نچشیده است که هرگز نمی تواند دردی را که در بالهای بی ثمر آن پرنده ریشه دوانده را دریابد و درک کند زیرا که یادی از پرواز در خاطر ندارد. اکنون من را بنگر چگونه گرفتار سیاهی شده ام و دیگر پلک نمی زنم زیرا که جز ظلمات مطلق نابینایی آنطرف پلک بسته ام چیزی منتظر نیست، روزگاری می دانستم که زندگی ای سخت فرساینده و دشخوار و تلخ انتظارم را می کشد اما هرگز اینگونه و این چنین فرجامی برای خود متصور نبودم، این چنین به انتظار نشسته ام تا روز پسین را سخت و تنگ در آغوش کشم.

زمان

زمان با بی شرمی درگذر است، فقر سیطره اش را بر زمین گسترده و چنگ بر گلوی مستمندان و گرسنگان می اندازد اما زمان بی تفاوت درگذر است،در قسمتی از این جغرافیا نکبت جای جایش را فرا گرفته اما زمان می گذرد، در این دیار ابلهان و سفاکان و زراندوزان حاکمان مطلق هستند و زمان می گذرد، مردمانی معتاد به ستم و بردگی که چهره هایشان سرشار از چین و غم است در می گذرند از هم و زمان نیز می گذرد بی آنکه درنگی کند و اندک تاملی، ما دلمان به این خوش است که زمان می گذرد و زمان می گذرد، تنها زمانی به خود می آییم که دیگر گذری نیست و حتی هیچ هم نیست، با همه اینها که می دانیم می گذریم از هم و از زمان و جان می کنیم که درد را قاتق سرشکستگی کنیم و زمان بی تفاوت می گذرد و درد افزون تر می شود ...

لحظه واهمه

به شدت می ترسم،از ابتدا ترسیده ام، دستم ترسید و هرگز به سوی کسی دراز نشد،چشمم ترسید و هرگز به انچه که زیبا بود گشوده نشد، پایم ترسید و هرگز به راهی دلگشا گام برنداشت، دلم ترسید و هرگز بی معنی یا با مسما بسته نشد، مغزم ترسید و هرگز جز یاس و تباهی رج نزد، همیشه سکوت پر از راز نیست گاهی پیش می آد که توی یک دهلیز از خلا هر چه فریاد می زنی نه آوایی هست و نه انعکاسی و نه جنبشی بر لبها، تنها آتشی در وجودت لهیب می کشه  و سوختن وچروکیدن ذره ذره ذره وجودت رو آرام آرام آرام احساس می کنی و با خودت زمزمه می کنی : افسوس ...دستت رو روی چشمات می گیری و پاهات رو ساکن و بی حرکت نگه می داری و دلت را به تراوشات و بافته های مغزت خوش می کنی و آرزو می کنی که درست باشه.

آرزوهای اندوه بار

از آن زمان که خاطرم هست آرزویی نداشته مگر رویایی بوده است در حد محال ، یا اگر هم خواسته ای داشته ام برای حصول آن به قدر وسع کوشیده ام .در اوان کودکی ضبط صوتی داشتیم که با نوار موسیقی می شنیدیم و یا از رادیوهای بی بی سی یا اسراییل فارسی گوشمان با نواهای موسیقی آشنا می شد،در میان موسیقی هایی که مرا می خواخت صدایی دیگرگونه بود ؛از لابلای اصواتی که به گوش ناآزموده ام می رسید نوایی گاه بر جانم چنگ می انداخت و گاه اشک از دیدگانم می ربود و گاه آرامشی خواب گونه در برم می گرفت و موجودی مهربان در آغوشم می کشید ؛پیانو آرزویی شد که می دانستم تنها جفتی است که می تواند مرا بنوازد و در نشیب و فراز زندگی پیش رو یاوری باشد که مرا یاری دهد تا طعم تلخ زندگی را تاب آورم.دریغ  و درد که موسیقی و آلاتش حرام گشته بود و دین غالب هیچگونه سنخیتی با زیبایی و هنر ندارد و هنروران بخصوص نوازندگان را خوار می شمرند و نیز حاکمان موسیقی را حرام کرده اند و خون خلق حلال. در آن آشفته بازار درعرصه هنر تنها به  خوشنویسی مجالی می دادند که آن هم غرض ورزی بود ،من نیز خطی خوش داشتم و معلمی خوشنویس که انسانی بود وارسته و هنرشناس که یادش گرامی باد،افسوس که مرا سیراب نمی کرد . پیانو نواختن آرزویی بود دست نایافتنی؛خاطرم هست که به همراه خانواده به تهران آمده بودیم در محله عمه ام مغازه ای بود که ادوات موسیقی می فروخت از پشت شیشه شاید ساعتها به پیانو چشم دوخته بودم غرق در آمال خویش آهنگ می خواختم به سگی می مانستم که پس از سالها  گشتن و رنج کشیدن صاحبش را جسته و مبهوت به تماشایش نشسته و نمی تواند او را در آغوش کشد و بوی او را دریابد.سالها و سالها از کودکی ام گذشته و خود را بی ثمر می دانم و افسوس و دریغ و فغان می خورم و آه می کشم که آن آرزو هنوز و اکنون شدنی نگشته تا انگشتان بی ارزشم را بر کلاویه ای بفشارم.

آذر شرمگین

پاییز هماره برای من زیباترین فصل ها بوده است، از آواز رنگ ها و عریانی درختان و خزانی که گیتی را فرا می گیرد همه بهانه ای بود تا این فصل نماد زیبایی و مرگ برای من باشد،سروها لخت و عریان به مزار خزان می خزند آرام آرام ،اما مهر جامه ای می شود تا درد در لای شاخه ها رسوخ ننماید،سروش آبان فریاد باران سر می دهد تا اشک حلقه نبندد بر چشمان یاران در سوز بی منتهای شب ،و باران می بارد تا  جان من و تو و تمامی سروها در پلشتی گم نشود.اما آذر چه معنی داشت؟من دیگر نام آذر را چه سان فراموش کنم هنگامی که سپیده های آزادی در آن خاموش شدند و در خون نشستند،آی چه موهش فصلی می شود پاییز هنگامی که هفتاد و هفتمین آذر بعد از هزار و سیصد سال آنگونه مرگ سروها بود،آذر ای آذر چگونه تاب آوردی و از شرم سرد و سیاه نگشتی آنگاه که در نخستین روزت داریوش و پروانه به غایت جنون کاردآجین شدند،چگونه آذر در خود نمردی از شرم هنگامی که در هفتمین روزت مهربانترین و بلندقامت ترین سرو و درخشان ترین ستاره سعیدی را _که هنوز سوگوارم برایش_ کشتند.چگونه آذر دندان بر جگر درفشردی که دوازدهمین روزت مختاری را خلدآشیان کردی و خود را بدنام.چگونه آذر به نظاره نشستی و هیچ نکردی که در هیجدهمین روزت آشیان تن کبود پوینده گشتی و از شرم نمردی و بر خویشتن آتش نزدی.

گوسفندان(د)

می گویند قبل از تولد منحوس ما دهه شصتی ها _قبل از سال 1357 خورشیدی_ در منزل پدرم رسم بود که هرگز درب منزلمان بسته نمی شد ، هر که از بستگان یا آشنایان می آمد بدون آنکه تعارفی و تفرعنی در میان باشد بر سر سفره می نشست _ این عادت تنها منحصر به خانه ما نمی شده که دیگرانی نیز چنین بوده اند،حتی در ادبیات نیز مشابه آن هست که مشهور است که ؛ بردر سرای ابوالحسن خرقانی نوشته اند هر که آمد نانش دهید و از ایمانش مپرسید_ بی هیچ دغدغه ای و بدون ترس از اینکه فردا چه می شود روزگار را با شادی و گشاده دستی می گذراندند، در منزل ما به غیر از نه فرزند پدر و مادرم چندین تن دیگر به مدت سه سال و چهار و یا بیشتر زندگی کرده اند به دلایل مختلفی همچون اینکه در ده دبیرستان نبوده است و یا پدر و مادرشان فوت کرده اند،سخاوت و کرم ویژگی و شاخصه انسانهای آن روزگار بود.یکی از دوستان نقل کرد که بعد از سال پنجاه و هفت خورشیدی که  انفجار نور رخ داد پدرم برخاست و درب منزل را بست ،پرسیدند چه می کنی؟گفت:در چهره این آدم ها( نکته سنج می داند) شومی می بینم و چون گدا زاده اند ملت را به گدایی می اندازند . آری این گمان نه تنها ازان پدر من بلکه سخن و حدس بسیاری دیگر که سرد و گرم روزگار را چشیده اند بوده است.

امروز مهمانی داشتم ،از آنجا که هر بار برای من سنگ تمام می گذارد و شرمنده ام می کند قصد کردم که غذایی که در آن گوشت _من گیاهخوارم و به ندرت گوشت می خورم_ هست به ایشان بدهم ، لوبیا پلو را انتخاب کردم، به سختی وارد قصابی شدم که همیشه از آنجا متنفرم و تقاضای پنج هزارتومان گوشت کردم قصاب گفت آقا نمی شود خیلی مقدارش کم است،گفتم خب ده هزارتومان بدهید سری تکان داد و من بی خبر،هنگامی که گوشت چرخ کرده را نشانم داد و گفت یازده هزار تومان نزدیک بود فرار کنم، اندازه گوشت چرخ کرده ای که در کیسه بود به تیله ای می مانست، گفتم آقا همین؟! گفت بله انگار چند ماهیست که خرید نکرده ای؟گفتم نه خیلی وقت است گوشت نخریده ام و الان هم مجبورم چون مهمان دارم،گفتم با این اوضاع مهمان حبیب خدا نیست دشمن اوست.به ذهنم زد کاشکی صفحه ای در اینستاگرام یا جایی دیگر می داشتم و عکس خود را با این مقدار گوشت بگذارم تا زیارت عاشقان باشد و کمی ژست بگیرم و فخر بفروشم بدون شک میزان فالورهایم سر به فلک می زد، به حال گوسفند ها و گاوها غبطه خوردم که این همه ارزشمندند !این تیله را در وسط خانه گذاشتم و چندبار دورش طواف کردم، باید قبله گاه مسلمین شود.

ناهار را که درست می کردم از فرط شادی در پوست خویش نمی گنجیدم ، انگار قله اورست را فتح کرده ام و احساس راکفلر بودن را داشتم،بر سر سفره که نشستم به مهمانم عزیز و نازنینم که دشمن  غذا و خدا بود عرض کردم ؛خجل از ننگ بضاعت که سزاوار تو نیست،دوستم لبخندی زد و گفت دیگر هیچکس سزاوار غذا نیست و با هم به تلخی نگریستیم.

این شبها

همین حوالی:
آه چقدر خوب است 
آه آه 
سریع تر 
آه آه آه 
بران 
بران 
سریعتر سریعتر
دارد می آید 
آمد
آمد آمد 
آمد آمد آمد
جمعه را می گویم 
انفجار خفتی 
زیر چهارنعلِ خفتن انسانها 
بر سکوی تحقیر 
درمبتذل ترین شبِ هفته
انک جمعه 
وینک تداوم تباهی ها
بگذار بدوم 
آه چقدر خوب است 
آه آه آه
لحظه ها را بلعیدن و قی کردن 
...
نزدیکیهای اوین:
آه آه آه
اب
اب
اب
نه نه نه
نان نان نان
نه 
نه 
نه
همین جمعه را می گویم
طنین اعتصاب
بر بطلان تباهی
در سلول زندگی
زیر تیغ کفتارها
وینک آزادی عریان
انک ستیز پرستو 
بگذار شب را زیبا کنم
آخ چقدر خوب است
آخ آخ آخ
لحظه ها را در نوردیدن 
تا غایت زمان مردن

...

انسان برای بیان موضوعات و مفاهیم مختلف ابزار گوناگون و متنوعی دارد،واژه ها و اصوات و موسیقی خیلی از بار بیان را بر دوش می کشند،اما آنجا که واژه ها در می مانند و زبان عاجز می شود،آنجایی که دیگر نه هجا از عهده برمی آید و نه موسیقی. آری تجاوز!با چه واژگانی می توان رنج و درد بی امان کسی را که مورد تجاوز قرار گرفته بیان کرد،با کدام سطر یا شطر و شعر و موسیقی رنجی را که بر روان آدمی می نشیند و تا ابد همچون زخمی تازه روان و تن را می درد و می خاید و همچون درفشی زهرآگین تا بن جان می خلد و همچنان می رود را وصف نمود.

چگونه می توان این درد عظیم و رنج مضاعف را از دوش زخم خوردگانی اینچنین اندکی برداشت؟چگونه می توان در لحظه ای از اندوه جانکاهی که آنها را خرد می کند با ایشان همنوایی و همدردی نمود؟

رنجستان

رنجستان جغرافیایی است که در آن به مجرد اینکه اندیشه ات را بر زبان جاری ساختی معدوم می شوی یا در بند صید می شوی همچون صیاد و به گرسنگی تن می دهی که اعتصاب تنها فریاد انسان در بند است،بلاهت و نادانی در این سرزمین آن چنان است که حتی کس به پرسشی ساده برنمی خیزد که مصلحت و عقل عافیت اندیش وادارت می کند به بی خیالی و بی تفاوتی؛یاد حمید حاجی زاده شاعر گمنام کرمانی و ارس فرزند نه ساله اش که به ضرب ده ها کارد از پای درآمدند را نمی توان تاب آورد اما درد و رنج سترگ بی خبری و بی تفاوتی ما مردمان است که هیچ احساسی به هم نوع در ما نمی انگیزد و اینگونه است که چه بسا ستم آنچنان تو در تو شود که از تکاثفش روزی گریبان کسان بی تفاوت را بگیرد و آنگاه دریابد که چه دردآور روزگاری است که همسایه ات به امداد و یاری ات ندا و بانگی که هیچ،حتی نیم نگاهی نیندازد.

پاسخ دوستانه

می خوام اعتراف کنم که از پرسشتون لذت بردم به چند دلیل عریان و اشکار که لزومی نمی بینم گفته نشه و مانع و ایرادی هم نمی بینم که گفته شه(شاید برخی ابا داشته باشن از گفتن همچین حرفایی)، یکی اینکه به شدت این روزها نیازی درونی در من فریاد می زنه که حرف بزن،دوم شاید یکی از برهه های زندگی من_ و شاید تمامش_ تحت تاثیر و همذات پنداری با این رمان باشه ، تشابه و نزدیکی سرگذشت و سرنوشت "گرِ گور سامسا" با سیر زندگی من چنان عمیق بوده که یه مدت خودم رو به شکل گرگور می دیدم!، این تشابه و نزدیکی هرگز مایه مباهات و لذت نبوده و نیست که دلخراش و سرکوبگره،لهت می کنه مثل یک لیمو که چلونده باشنش هیچی ازت باقی نمی مونه که بهش تکیه کنی،سوم اینکه شاید برای ما و دیگران راه و روزنه امیدبخشی شه که متوجه باشیم وجودمون نیازمند ایثار و از خودگذشتگیه هر چند کم فروغ. این نوشته فاقد هرگونه ارزشه برای کسانی که رمان مسخ رو اینجور تعریف می کنن:یکی به یه سوسک یا حشره ای تبدیل شده ،خیلی وحشتناکه.!!!
اما این نوشته تحلیل و نقد رمان نیست که به واقع خودم رو نه ناقد ادبی می دونم و نه سوادش رو دارم و نه هم ادعاشو، بلکه دریافت من از این رمانه و سعیم بر اینه که روده درازی نکنم،باور بفرمایید!.قبلش باید بگم یکی از دریغ ها و افسوس های ابدیم اینه که چرا به زبان فرانسه و المانی مسلط نیستم.
انسان در مواجهه با دنیای بیرون و واقعی مرارت و رنج فراوانی می برد،آنچه که نیاز حقیقی و مایه ارامشش است از او به فراخور شرایط خویشتن یا خانواده و نیاز مبرم به پول و ماشین وار بودن ،سلب شده است. انسانی که در درونش عواطف و ویژگیهای پاک انسانی را داراست و از تعلقات و دلبستگی هایش برای دیگران می گذرد و تن به شرایطی می دهد که موجب آزار اوست. استحاله و دگرگونی در ظاهر انسانی که برای نزدیکانش از خویش گذشته است ،که رفته رفته آن نزدیکی از بین می رود و به دشمنی و جدایی منجر می شود،مسخ گرِگور_هرکسی می تواند باشد_ ظاهری است و همچنان آن خصایص پاک و ناب انسانی در او موج می زند اما نزدیکان _چه رسد به دیگر آدمها_ باطن و سرشت و جوهره انسانیشان مسخر شده است که این هولناکتر و دهشتناکتر از مسخِ _تغییر شکل_ گرگور است؛به گمانم در رمان مسخ یا تبدیل شکل ظاهری گرگور به حشره کمترین اهمیت را دارد به همین دلیل کافکا خیلی ساده آن را خبر می دهد، می خواهد برای منِ خواننده زشت بودن ظاهر زننده بنماید نه ماهیت تغییر، کافکا می خواهد که ما_خوانندگان_ خود را به جای پدر یا خواهر او قرار دهیم در مواجهه با چنین تغییری تا بدانیم سقوطمان از مقام انسانی که مهربانی و دلسوزی و گذشت و... تا کجاست و آیا می توانیم همچون مستخدم _که رتبه اجتماعی پایینی دارد_ به احساسات پاک انسانیمان افتخار کنیم.
یکی از درداورترین قسمت هایی که خوندم زمانی بود که پدرش سیبی را به سمت او پرتاب می کنه و سیب در پشتش فرو می ره _واقعا دردم اومد._ همیشه گفته ام که انسان منهای مهربانی به هیچ نمی ارزد و هستی بدون انسان های مهربان شایسته زندگی نیست.