سکه به قیمت انسان

بار نخست که به این موضوع پی بردم مو بر تنم سیخ شد.

منزل جواد مهمان بودم نزدیک به پانزده سال پیش؛جواد که ده سالی از من بزرگتر بود و به واسطه محافل ادبی آنروزها با هم مانوس شده بودیم،انسان لطیفی بود و احساساتی،دیوانه سهراب بود و من علاقه چندانی به سهراب و فضای دور از واقعیت اشعارش نداشتم.

انروز که مهمان جواد بودم از بیرون صدای آه و ناله ای شنیدم،به جواد گفتم:این آه و ناله چیست؟اعصابم را خرد کرد.

برخاستیم و به کنار پنجره آمدیم،دیدم پیرمردی گیسهای دختر نوجوانی را در دست گرفته و او را به زور می کشد،به جواد گفتم :باید بروم این پیر خرفت را ادب کنم،جواد گفت:اروم باش،افاغنه رسمشان است که دختران خود را می فروشند،این دختر افغان را پدرش به قیمت پنجاه هزار تومان به این پیرمرد فروخته است و به عقدش در آورده،اما دخترک تن نمی دهد.

دنیا برایم تیره و تار شده بود،مدتها باعث ازار ذهنیم بود،تا می توانستم با افاغنه ای که به گونه ای سر راهم سبز می شدند،جویا می شدم که چگونه همچین رسم غیرانسانی و دور از شرافتی را بر خود ننگ نمی دانند؛یک بار به پسری 16 ساله بر خوردم،به من گفت که دو سال است در ایران است،گفتم پسری به سن تو دو سال است از خانه دور است؟دلت برای پدر و مادرت تنگ نمی شود؟گفت من دلم برای زنم بیشتر تنگ شده،گفتم زنت را چند خریده ای؟گفت:با پسر خاله ام عوض کرده ایم،گفتم :یعنی چی؟گفت:پسر خاله ام خواهرش را به من داد و من هم خواهرم را به او داده ام.

بعد از صحبت های بسیار و کنار هم گذاشتن تمامی تعصبات باید گفت این رسم اشتباه تنها منحصر به افاغنه نیست،خود ما ایرانیها نیز این رسم را داشته و داریم تنها با اندکی تغییر.

این رسم زاییده آداب و باورهای غلطی منتج از مذهب می باشد،آیا همین رسم مَهریه چیزی غیر از خرید و فروش است،انسانها را به مثابه جنس و کالا دیدن برگرفته از اداب متحجرانه قبیله ای و قومی در ادوار گذشته است.

حالا یک زوج افغان در همسایگی من است که به تازگی ازدواج کرده اند،دختر به گمانم بیش از پانزده سال سن ندارد و پسر هم نزدیک به بیست سال سن دارد،جای خوشحالی است که حداقل رفتارهای خشونت بار از این پسر سر نمی زند که به گمانم بیشتر زاییده تحصیلات و رفاه مالی اش می باشد.البته هنوز نپرسیده ام که این متاع را چند خریده است؟!

صحبت مفصل است که چگونه میتوان این رسوم غلط را به دور انداخت،ابتدایی ترین کار شاید دوری از تعصبات و باورهای جاهلانه باشد،راستی چقدر فقیر و ناچیزند دخترانی که بهای خود را با سکه بیشتر می سنجند و چقدر مفلوکند پسرانی که  به خیال خود با سکه های کمتر تکه گوشتی را تصاحب کرده اند.

ونک و ولوله

یه مدت میدون ونک محل گذرم بود؛بخاطر رفتن به خیابون گاندی.

تابستونا توی این دود و دم نفسگیر و کلافه کننده تهرون اگه قرار باشه با آستین کوتاه هم بیرون نیای که دیگه میشه جهنم واقعی.

قبل از اینکه برم سر داستان ونک بهتره یه خاطره ای رو نقل کنم؛یه روز که اواخر خرداد بود به چند نوجوون گفتم:بچه ها تا حالا فکر کردین توی این گرما با اینکه من وشما با تی شرت و لباسای نازک نشستیم هنوزم احساس گرما می کنیم دخترا چطور میتونن اون همه لباس  و اون گرما رو تحمل کنن،لباس زیر به کنار،بعد یه تی شرت،بعد مانتو ،بعد مقنعه،بعد چادر،بعد همه هم مشکی ،سیاه که گرما رو به شدت به خودش جذب می کنه ،آخه این انصافه!؟

از اون 35 پسر هیچکدومشون حرفی نزد که یه پول سیاه بیارزه،الا یکیشون که برگشت گفت:آخه اگه خانما رو مجبور به پوشیدن این همه لباس نکنن اون وقت با چشا و فکرای بیمار خودشون چکار کنن.

 

 

ادامه نوشته

روزمرگی

روبروی من نشسته است،چشمانش را به من دوخته،میخواهد با نگاهش مرا ببلعد،گیسوانِ سپیدش را همچون چتری از آرزو باز کرده،خیره به من می نگرد،گاهی می خندد،گاهی عریان میشود،گاهی دستانی را که ندارد به سمتم دراز می کند ،گاهی از شرم پلکهایش را می بندد و دالان بی انتهای چشمانش را که مرا در خود غرق می کنند بسته می شود،گاهی بامداد با لمس و ارتعاش وهم آلود تنم مرا  بیدار می کند،گاهی شبها با نوازش سرانگشتان بلورینش بر گونه ام به خواب می روم،گاهی عبوس و دق کرده موهایش را به دست نسیم کلافگی می سپرد،گاهی چنان مرا می فشرد که اندوهی تلخ با تولد قطره ای از چشمم به زیر می غلتد،گاهی دستان بسته ام را می گیرد و به اوج رویاهای آبی دوردستهای لامکانی پرواز می دهد،گاهی چنان گرم در من می نشیند که حس زنده بودن را جان می دهد،گاهی از ترس و سرما به آغوشش میخزم ،گاهی گاهی حس می کنم با من سخن می گوید این نقش بی جانی که بر دیوار افتاده است.

پیروزی

دو تا بازی رو بیش از حد دوست دارم؛شطرنج و بازی حقیقت یا شجاعت.
برد و باخت توی شطرنج فقط یه برد وباخت ساده نیست،یک شخص رو از نظر فکری شکست میدی، حس استیلای خاصی بهم میده.
حقیقت یا شجاعت واسه اینکه راحت پی به نقاط ضعف یه شخص می برم،هیچ کس دو بار باهام این بازی رو انجام نداده،من همیشه برنده این بازی بودم چه شجاعت رو میخواستن چه حقیقت رو.
حالا نمی دونم چرا هم حس پیروزی و استیلای بازی شطرنج سراغم اومده و هم حس بردن حقیقت یا شجاعت .

پرسه


نمی دونم گفتن بعضی چیزا وضعیت رو عوض می کنه یا نه!

نمی دونم تغییر وضعیت اهمیت داره یا نه!

نمی دونم اهمیت از نظر دیگران چه معنایی داره!
نمی دونم فهم معنی نظردیگران،از نظر دیگران تفاوت داره یا نه!
نمی دونم تفاوت نظر من و نظر دیگران مفهوم مهمیه یا نه!
می دونم که نمی دونم نمی دونم ها پدر منو درآورده و تا ابد در مفاهیم و درک درستی از اونا دست و پا خواهم زد و آخرین لحظه اینو می فهمم که یه تیکه سیانید دی پتاسیم پاسخ همه پرسش هاست و همش داشتم طفره می رفتم،راست گفتن که آدما باید به دانسته هاشون متکی باشند،نه اینکه پی نفهمیاشونو بگیرن و سعی کنن سر خودشونو به آخوری بند کنن و داد بزنن یافتم یافتم.
حالا بگو چی فهمیدی؟چی می دونی؟

دگردیسی

خیلی جسارت میخواد که آدمی به اشتباهات خودش اعتراف کنه.خیلی حماقت میخواد که آدمی با اینکه میدونه هیچ اتفاقی نمی افته به خودش دروغ بگه.
نمی دونم چرا بعضی آدمها یه کم از قالب خودشون بیرون نمیان و به خودشون نگاه نمیکنن تا بفهمن چقدر حرفا و ژست هاشون پوچ و بی معنیه.
بارها برخلاف احساسم که هرگز بهم دروغ نگفته عمل کردم و باز دیدم احساسم درست میگه.یه ویژگی بد و خیلی هم بد اینه که کسی خودشو حق به جانب بدونه و فقط بگه آه چقدر این ادما خلاف انتظار و حرفاشونن،از پیله خودمون بیرون اومدن و کمی حق رو به دیگران دادن کار خیلی دشواری نیست.اگه با پذیرفتن اینکه من انسان کثیف و درغگویی ام باری از دوش کسی برداشته میشه،با میل شدید و آغوش باز می پذیرم که بله من آدمیم که لنگه ندارم،یکتا توی رذالت،یکتا توی فریبکاری،یکتا توی هر چیزی که کسی با دونستنش دلش خنک میشه.
اما یه چیزو می دونم که شاید خیلیا ندونن ؛من هیچ غروری در برابر کسی که دست دوستی بهش دادم ندارم.البته اگر کسی در ابتدا یا میونه راه منو لایق دوستیش ندونست (که حق طبیعی هر کسی می دونم)،نه اینکه باهاش دشمنی می کنم و یا با تفرعن باهاش رفتار می کنم بلکه دستمو پس می کشم.من توی ارتباط با دیگران بسیار سختگیر و دیرجوش و نچسبم،اما توی قطع ارتباط و دوری و گسسستن بسیار آسون گیر و عجولم،من به سرکوب کردن احساساتم بسیار علاقمندم و نسبت به پایمال کردن و کشتنشون خشونت به خرج میدم.
من توی چاردیواری و پستوی اتاقم و پشت این لپتاپم و در برخورد با ادما چه حقیقی چه مجازی فقط آزادیشو دوست دارم،اگر کسی یا چیزی ذره ای به این آزادیم بخواد ضربه وارد کنه محوش می کنم ،تحت هیچ شرایطی و به هیچ قیمتی حاضر نیستم خودمو از ازادیم حتی به اندازه کسری از ثانیه محروم کنم و این اجازه رو هم به خودم نمیدم که کسیو از ازادیش محروم کنم و یوق تصاحب به گردنش بندازم .از ادمایی که حق مالکیت به کس دیگه ای دارن متنفرم.
توی تمامی گسستن ها و ترک ادما هرگز معقول عمل نمی کنم،فقط کافیه احساسم کمی بگه تمومش کن و بعد تموم میشه،اینکه من مقصر باشم یا طرف مقابل اصلا اهمیت نداره.خب گیرم که من مقصر باشم فقط باید تموم شه،خب گیرم اون مقصر باشه باید تموم شه.پس بهتره تمومش کنم.بخاطر همین هم هرگز نه گلایه ای از کسی میکنم نه خودمو محق به چیزی می دونم،هر کس سر خویش گیرد.البته اینم بگم که اش دهن سوزی هم نیستم و نبودم و کسی برام تره هم خرد نمی کنه.

من یک فیلسوفم؛هم گرگم هم خرم.

....

یه پرتقال فروش سخاوتمند خیلی بهتر از یه دندونپزشک دندون گرده.
یه رفتگر باشرف خیلی بهتر از یه سیاستمدارِ بی شرفه.
یه جاکش خیلی بهتر از یه رباخوره.
یه کتاب رکیک خیلی بهتر از یه کتاب با آموزه های رکیکه.
یه فحش خیلی بهتر از یه تعارفه.
یه کودن خیلی بهتر از یه متقلبه. 
یه عقرب خیلی بهتر از یه بز گره.
یه مامور اعدام خیلی بهتر از یه جاسوسه.
یه زن رختشو خیلی بهتر از یه مرد پولشوه.
یه دختر بدبخت خیلی بهتر از یه دختر دم بخته.
یه پسر بدبخت خیلی بهتر از یه پسر خوشبخته.
یه آدم بی دوست خیلی بهتر از یه آدم با هزارن دوسته.
یه آدم لاقید و بی غیرت خیلی بهتر از کسیه که تکلیفش با خودش مشخص نیست.
یه آدم دروغگو خیلی بهتر از کسیه که همش دم از صداقت میزنه و گهگاهی دروغ میگه.
یه آدم احمق خیلی بهتر از یه آدم بی شعوره.
یه آدم نادان خیلی بهتر از یه پروفسور مغروره.
یه قاتل بالفطره خیلی بهتر از یه چاپلوس پست فطرته.
یه مرد که فقط با خودش ور میره خیلی بهتر از مردیه که با چشاش با همه ور میره.
یه زن فاحشه خیلی بهتر از یه دختره که با دست پس میزنه و با پا پیش میکشه.
یه پسر پیر خیلی بهتر از یه پیر پسرنماست.
یه زشت بدریخت خیلی بهتر از یه قحبه زیباست.
و...
اما در پایان یه نفهم خیلی بهتر از  آدمیه که خودشو به نفهمی زده و همینطور منطق به هم می بافه و هی میگه من می بینم و من می فهمم .
من گرگ رو می پرستم و خر رو ستایش می کنم؛فاش و رک و بدون دسیسه و ریا خودشونن،نه بیشتر نه کمتر.

یادداشت های زمستان 95 در زندان تنم

لاشخور

داستانی مینیمال از فرانتس کافکا که بی اندازه دوستش دارم.

میان پاهایم لاشخوری بود که به سختی نوکم می زد.هنوز هیچ چی نشده کفش و جورابم را تکه تکه کرده بود و حالا داشت توی گوشت و عضلاتم کند و کاو می کرد.پس از هر چند ضربه ای که با منقارش می کوبید به دلواپسی دورم چرخی می زد و از نو دست به کار می شد.
آقایی که داشت رد می شد ایستاد.لحظه ای نگاهم کرد.بعد با تعجب پرسید چطور می توانم این حیوان را تحمل کنید.
بهش گفتم:-من بی دفاعم،آمده نشسته بنا کرده به من نوک زدن.البته سعی کردم برانمش حتی می خواستم خفه اش کنم منتها مشکل می شود از پس یک چنین جانوری برآمد.خودتان که می بینید چه هیولایی است.اول می خواست بپرد به صورتم که گفتم حالا چاره ای نیست دست کم بهتر است پاهایم را قربانی کنم،که ملاحظه می کنید دیگر پاک زخم و زیل و ریش شده.
آن آقا گفت:-چرا می گذارید این جور عذابتان بدهد؟یک گلوله حرامش کنید قالش را بکنید.
گفتم:-راستی؟خوتان لطف می کنید ترتیبش را بدهید؟
آقاهه گفت:با کمال میل.گیرم،باید بروم خانه تفنگم را بیاورم.یک ساعتی طول می کشد می توانید تا برگشتن من دندان روی جگر بگذارید؟

 

کافکا

ادامه؛خوشی در خرابه

خانواده ج و ما بسیار صمیمی بودیم؛مادرم با خانم ج که خیاطی زبردست بود و بچه ها که هر کدوم (به غیر از بزرگا )تقریبا همسن بودیم و همبازی همدیگه.از نظر ظاهر و رفتار هم تقریبا بهم میومدیم ؛مریم و کتایون هر دو سبزه بودن و آتیش پاره و شیطون،هر دو موهاشون سیاه پر کلاغی و چشای مشکی و لاغر اندام.من و ندا هم هر دو سفید و تُپُل،من موهام طلایی(مادرم از هر کدوم از بچه هاش یادگاری داشت مثلا از خواهرا تونیک و لباسایی که هنوزم بعد از بیش چهل سال دیدنی و زیبان و یا لباسای نوزادیشون و از من موهای کودکیمو ورداشته بود تا زمانی که زنده بود اون موها رو توی چمدون قدیمی که دهه 40 خریده بود نگهداری میکرد،موهام طلایی و خیلی نرم بودن ،از کودکیهای من خاطراتی نقل میکنن که باورشون برام دشواره و اگه همه خانواده و فامیلا متفق القول نمی گفتن چه بسا به دروغگویی متهمشون میکردم!!!مثلا میگن که من در کودکی چشام آبی بوده!!!اینقدر ظریف و زیبا بودم که یه بار سرم با کاغذی که از دست برادرم می افته می شکافه و یا یه بار که توی بیمارستان توس بستری می شم هیچکدوم از پرستارا دلشون نمیاد که بهم آمپول بزنن و به مادرم میگن که این بچه خودت نیست!و یا هر روز خیلی از خانواده ها فقط برای دیدن من به منزلمون میومدن!!بگذریم خیلی دیگه سبزیهای خودمو پاک کردم) و موهای ندا قهوه ای بودن،هر دو آروم بودیم و کم حرف.یادم نمیره هر موقع با مریم و کتایون دعواش میشد میومد روبروم می ایستاد و بی صدا گریه میکرد،از چشای درشتش قطره های بزرگ اشک روی گونه اش می بارید و من هم زره تنم میکردم و سوار اسب کودکی میشدم و میزدم به دل کتایون و مریم که باید بکشمتون؛هر چند خودمم با چشم گریون و موهای کنده شده بر می گشتم.روزگاری داشتیم،شاید اندک خاطرات خوشی که از اون زمان یادم مونده همین بازیها و تعلق خاطر کودکیم به ندا باشه،یادمه که همیشه یکی از بازیهامون این بود که کله های همو خیس میکردیم و موهامونو حالت میدادیم،حرص کتایون و مریم در میومد که موهای لخت مشکی داشتن.یکی از عروسکاشو نمیذاشت حتی مادرش هم دست بزنه اما به من همو رو میداد و میگفت دارن گریه میکنن بخوابونشون!
بعد از تقریبا یه سال از خونه ما رفتن ،ندا رو نمیدونم اما من که خوب یادمه داشتم دق میکردم و هر روز به مادرم میگفتم بریم خونه ندا اینا.البته اونا هم خیلی میومدن و خانم ج میگفت ندا بهونه بازی با منو میگیره.چند ماهی هم به اینصورت گذشت و روابط خانواده هامون با رفتن پدرم به ماموریت و یکی دو اتفاق دیگه که هرگز نفهمیدیم واسه چی بود،یواش یواش به سردی گرایید و به کلی قطع شد.ازحدود سالهای 67 من دیگه چشمم به ندا و خانواده اش نیفتاد.
سال 80 هنوز دانشجو بودم،بلیط رایگان قطار داشتم ،از اصفهان میومدم تهران،یه شب خونه خواهرم یا برادرم و یا عمه ام میموندم و روز بعد از تهران سوار قطار به سمت جنوب می رفتم.قطار از تهران عصر حرکت میکرد و شبو توی مسیر بود و صبح روز بعد به مقصد می رسید.
من بدلیل خجالتی بودن و یا هر دلیل دیگه ای که اهمیت نداشت به ندرت با کسی هم صحبت میشدم و یا نگاه می کردم خصوصا خانوما رو نمیتونستم نگاه کنم(من تا به چشای کسی زل نزنم نمیتونم درست حرفاشو بفهمم).
اون شب توی قطار از کوپه ام که تنها مسافرش بودم بیرون اومدم ،همین که سرمو از کوپه بیرون آوردم یکی از جلو رد میشد،توجه نکردم اما مکث چند ثانیه ای اون شخص توجهم رو به خودش جلب کرد،سرمو بلند کردم و به چهره اش نگاه کردم،برای چند ثانیه بهم خیره شدیم؛وای چقدر چهره اش آشناست،این چشمها و صاحبشونو انگار سالهاست که می شناسم،من این دخترو کجا دیدم؟یکی از بستگانمونه؟نه،فکر نکنم.رفت ،سه کوپه بعد از من وارد کوپه که میخواست بشه باز بهم نگاه کرد،احساس میکردم همون حسیو که من به اون داشتم رو اونم به من داشت.غرق در این فکر؛ که این دختر چقدر آشناست، بودم.به کوپه ام برگشتم و بعد از کمی فکر و به نتیجه نرسیدن خوابم برد.
صبح که از خواب پا شدم دیگه رسیده بودیم به مقصد.وسایلمو برداشتم و از کوپه زدم بیرون که دیگه از قطار پیاده شم،مسافرا صف بسته بودن که پیاده شن،جلوتر از من وایساده بود توی صف که پیاده شه،هنوز کنجکاویمو داشتم که این دختر کی بود که اینقدر آشنا به نظر میومد.
پامو که روی رکاب گذاشتم که پیاده شم ،دیدم همون دختر داره با یه پیرمرد روبوسی میکنه،خوب که دقت کردم،پیرمردو شناختم؛آقای ج بود،باورم نمیشد،چقدر پیر شده بود،یه دفعه به خودم گفتم وای این دختر ندا بود؟بله خود ندا بود،بعد از 15سال چقدر بزرگ شده بود و من چقدر به یاد بچگی و حافظه خوش کودکی غبطه خوردم،نمی دونم اون منو شناخته بود یا اینکه مثل من اونم فقط خونش به جوش اومده بود،غرق در این افکار از کنارشون گذشتم و به سمت ایستگاه تاکسی رفتم،دلم میخواست چهرشو توی ذهنم حک کنم،به بهانه عوض کردن دستی که ساک رو برداشته بودم برگشتم و بهش نگاه کردم،دیدم داره با دست منو به آقای ج نشون میده،یه لحظه نگاش کردم و به راه افتادم،چهره ها و خاطرات کودکیو به خاطر آوردم و حسی که سراسر خوشی بود رو بخاطر سپردم و هنوز و همچنان خوشی در خرابه رو دوره می کنم.

 

خوشی در خرابه

دهه 60 جنگ بود،خوزستان زیر آتش بود،صدای میگ ها و سوخو ها رو شنیدن و زیر آوار موندن و خفه شدن از ترسهایی بود که روزمره باهاشون دست و پنجه نرم میکردیم،هنوز صدای آژیر قرمز توی گوشمه،کوچیک بودم خیلی کوچیک اما حافظه ام به اندازه یه دنیا جا داشت یه دنیایی که جز احساس پاک کودکی چیزی درش جا نمی گرفت اما تباه شد،نمیدونم چرا همیشه از اعلام وضعیت سفید حس غریب و چندش آوری داشتم.با تمام اون اتفاقات که واسه من افتاده بود میتونم بدون هیچ تردیدی بگم که تنها چیزی که مانع فروپاشی شخصیتیم از حوادث تلخ و دردآور گذشته بود وجود گرم و دلنشین تک تک اعضای خانواده ام بود.
حدود سال 65 من 5 سال داشتم،پدرم کارمند راه اهن بود،آن زمان که بضاعت مالی اش خوب بود به گفته خیلیا صاحب سخاوتی بود و بقول خودمونی "شه جون" بود،هنوز هم کسانی از فامیلمون هستند که سپاسگزار محبتاشون هستند و گهگاهی چه از داخل کشور و چه خارج از کشور میان و گاهی یادی از نیکی های پدر و مادرم در حق خودشون ابراز می کنن و البته شنیدنی است چرا که برای من چیزی در حد افسانه است.
به عنوان مثال فرج یکی از اقوام که الان ساکن امریکاست و دارای دم و دستگاهی عریض و طویل و از مدیران به نام و معروف،یا شمسی و یا ...و دیگرانی که توی خونه پدرم و نزد خانواده ما چند سالی بخاطر تحصیل موندن و زندگی کردن.
بله سال 65 موشک بارون عجیبی شد،منطقه خونه های سازمانی راه آهن رو با موشک زدند،یکی از همکارای پدرم بنام آقای ج که اهل همدان بود و با پدرم خیلی صمیمی هم خونه اش داغون شده بود و دیگه برای زندگی ایمن نبود،به پیشنهاد و اصرار پدر و مادرم به خانم و اقای "ج" خونه ما که خیلی بزرگ بود و 4 اتاق 40 تا 50 متر داشت اومدن و توی یکی از همین اتاقای پذیرایی ساکن شدند تا خونه شون مرمت شه.
اقای ج 5 تا بچه داشت ؛3 دختر و 2 پسر.
دو پسرش اسمشون مسعود و رضا بود ،16 ساله و 1 ساله.
دخترا ؛مینا و مریم وندا،14 ساله و 8 ساله و 4 ساله.
مریم 3 سال از من بزرگتر بود و هم سن خواهرم .ندا یه سال از من کوچکتر بود و همیشه توی بازیها یار من بود و همیشه مادرش می گفت مواظبش باشم و همیشه توی یه تیم بودیم،مریم خیلی تندمزاج و بداخلاق بود،اما باهوش،طوری که بعدها شنیدم که پزشکی خونده و یه طبیب حاذقه.
نزدیک به یه سال یه خانواده بودیم ؛پدر و مادرم عین بچه های خودشون باهاشون رفتار میکردن.(متاسفانه باید کوتاه کنم دستام دستام)...

دیبای اندوه

قبلا برخی از دوستا و آشناها رو در رو یا پشت سرم گفته بودن که مازوخیستم ،اهمیتی برام نداشته و نداره اما این سخن از طرف او خیلی آزرده ام کرد حالا به شوخی یا جدی! دارم با خودم فکر میکنم آیا من واقعا دچار جنون شدم،او کسیه که خوب میدونه که من به تک تک واژه ها اهمیت میدم و هیچ حرفی رو سرسری یا کم اهمیت نمی دونم،پس دارم فکر میکنم چرا همچین چیزی به من گفت؛ که من با خود آزاری حتی ارضا میشم،نه برادر عزیزم،نه به هیچ عنوان این سخن سخنی از روی سادگی نیست.با تمام احترام و با دونستن اینکه چقدر به من و زندگیم چه در گذشته و چه در حال و آینده علاقه داشتی و دوستدارم بودی هیچ شک و تردیدی ندارم،برادری و دوستی و الفت بین من و تو باعث میشه که من نقبی و دالانی در زندگی کنونی و افکارم بزنم،فقط و فقط به احترام حس و اندیشه ای که در سرت هست ناچارم به این سخنت که من به تن آزاری دچارم،کمی بیاندیشم.
بیش از سه دهه هر چه که آرزو داشتم به فنا رفته،آرزوی مادی و رفاه و لذت تن آسایی که همه آدما داشتن، هرگز نداشته ام رو قبول دارم،در پاسخ باید بگم آیا هر کس به تنهایی آرمانهای فکری و زندگیشو رقم میزنه و انتخاب میکنه؟آیا من خود خواسته به قول ظریف تو قدم به سوی جنون برداشته ام؟ فرمودی که اگر انسان از لذتهای جسمی دور بشه و مثل من فقط کارش اندیشیدن و غصه خوردن بشه ،محکوم به خودآزاری و رنج درونی میشه!من از تو می پرسم دوست و همدم عزیزم آیا چگونه میتوان لب بر لبان معشوقه ای بگذارم با فریب و نیرنگ؟بگویم تو بهترینی بی احساس عظیم دوست داشتن؟چگونه میتوانم با کسی بگویم و با کسی بخندم با این همه درد پیرامون و درونی ام؟نه هرگز نمیتوانم لبان کسی را ببوسم بی احساس دوست داشتنش.هرگز تن به خفت دروغ و ریا برای لذت جستن نداده و نمی دهم.تو خود می دانی که من به هیچ آیین و رسم مرسوم باور ندارم،این تن زدن من از لذتجویی آنقدر مایه شرمساریست که باید مرثیه ای شود،مرثیه ای در رثای دوست داشتن و دوست داشته شدن.من خوب می دانم که اگر تاکنون واژه دوست داشتن بر لبانم نیامده است مایه خفت و خواری من است،و نیز این را می دانم که هرگز این واژه را به ننگ دروغ و طمع و ریا نیالوده ام و آب به آسیاب ستم به همنوعم نیانداخته ام.بله این مایه رنج من است که چنان در اندوه پیرامونم غرقم که خویشتنم را از یاد برده ام،خوب بنگر ،به درستی بنگر؛آیا یک و تنها یک حادثه کافی نیست که در خود غرق شوی؟من در خویش غرقه گشته ام را باور دارم،اما به دوستیمان بپذیر که رنجها چنان مهیب و سرکشند و کشنده اند که هر چه دست و پا می زنم راه به جایی نمی برم.سالهاست آرزو می کنم؛ اکنون که همه آن چیزها را که بایستی من و تمامی این انسانها بدست آوریم را از دست داده ایم ای کاش من هم مانند خیلی ها میتوانستم آبشخوری از جهل؛که امروزه دانایی است،داشته باشم.ای کاش و هزاران ای کاش دیگر که من را از زندگی چنین بیزار کرده است.
میدانی دوست ارجمند من درد چیست؟درد اینست که خود را در خیل عظیم این آدمها تنها ببینی ،و گاهی حتی دشمنی آنها را.درد اینست که اگر تن به هر خفتی ندادی می شوی نادان.درد اینست که اگر حقیقتی را عیان کردی دیوانه بنامندت.درد اینست که اگر پول و مایه نداشته باشی بایستی شرف را سرانه دهی و بر شیپور بی شرفی بدمی.درد اینست که اگر نتوانی جامه ای شیک به تن کنی تو را بی مایه و رکیک بدانند.درد بزرگ اینست که دیگر این دردها را که گفتم و دردهایی را که نمی گویم را کسی به پشمش هم حساب نمی کند.دور شدنم از جامعه این آدمها تنها به یک دلیل است و آن اینکه نمی خواهم مرا نادان و لاقید و بی شرف و هرزه بنامند، و دردناکتر اینکه به تنهایی و خودم که پناه می برم نیز از خود بیزار می شوم و همه چیز را ابلهانه می پندارم و حتی از خودم امید بریده ام.لحظه به لحظه فروپاشی تمامی باورهایم را به نظاره می نشینم و با پوزخندی که بر لبانم می نشیند زهر به رگانم تزریق می کنم؛هم اکنون نیز تلخکامم.حالا تو خود ببین و بخوان آیا این اندکی که گفتم درد نیست؟آیا چشمان پر از خواهش مهران که امروز به دهان و دستانم دوخته شده بود دردآور نیست؟آیا اینها نشان از بیماری من است؟آیا آدمها این دردها را به تمسخر نمی گیرند و اینکه؛ سلولی از کیسه فتق شان هم به لرزه نمی افتد، دروغ است؟آیا ما چه بالا برویم چه پایین بیاییم قصه ما دوغ و دروغ و کشک نبوده است؟
تنها بایستی به مرگ اندیشید که عریان نجاتم می دهد و مرا رهایی می بخشد! و همانطور که بارها گفته ام اگر زندگی شرافتمندانه و با آزادی همراه نباشد باید به مرگ اندیشید که تنها جان پناه انسانهای به قول شما اندوهگین است و تا زمانی که به این پناهگاه نرسیده ای همین اندیشه نیز موجب آزارت می شود.

پول

پول چیست؟دوستی،احترام،ریا،دروغ،عشق،عشق،عشق،تنفر،کار،سکس،خوردن،خوابیدن،تحصیل،درد،درمان،دشمنی،تجاوز،جنایت،جنگ،نفت،گاز،آب،برق،بلاگفا،تلویزیون،کشتار،بهشت،بهشت،بهشت،علاقه،مرگ.

هیچ جا

تو میری و میری،شنیدی که باید حداقل یه بار هر آدمی کویر رو ببینه .میری جایی که بهش تعلق نداری،تعلق پذیر نیست،جایی که دیگه هیچ خری بوق نمیزنه،جایی که دیگه هیچ الاغی پشت تلویزیون نمیاد و برات سخنرانی نمی کنه،جایی که دیگه هرزگیهای تنشونو روی بدنت لمس نمی کنی،جایی که نه چیزی می بینی نه چیزی هست که بخاطرش غصه بخوری ،فقط سکوت،چرا همه حرفها بوی بغض و نفرت دارن،تو میری از این مغاک نحس و پریشون هم میری تا به آرامش برسی،دیگه هیچکی برات کف نمی زنه،دیگه هیچ چی برات لذت بخش نیست،میری جایی که لذت و آرامش معنی نداره میری به جایی که ازش اومدی ،دیگه همه چی رنگ می بازه ،رنگ هم دیگه معنا نخواهد داشت،پس برو به جایی که هرگز بهش تعلق نداشتی و نخواهی داشت ،خلا،تهی، و جایی که هیچ جا نیست.

آسمان

لعنت به این آسمون،لعنت به این آسمون مث یه تیکه  گُه یخزده فقط بو میده و بروبر نگاه میکنه،یه چیزی بگو لعنتی،کینه کثیفتو وردار و یه ذره احساس داشته باش،چشام کور شد از بس توی این پنجره ی کثیف به سیاهیت چش دوختم و جز کینه چیزی ازت ندیدم ،یه کم ببار بی همه چیز ،یه کم ببار لعنتی

درون

به زیرسیگاری که نگاه می کنم دلم براش می سوزه،اینقدر که من این فیلترای فاحشه رو دودشونو مکیدم و به اون تحویل دادم.من فقط به زیرسیگاری و اشیا کم و بیش دیگه ای که تحملم می کنن بدهکارم و باید ازشون دلجویی کنم.به تنم هم بدهکارم خیلی رنجیده شد و تاب آورد و لب نزد،من به خودم هیچ چیزی مدیون نیستم.به قلبم که از احساس لبریز بود و لبشو دوختم،به فکرم که خیلی از اوقات بیش از تحملش فشار آوردم و لهش کردم،به گلوم که گاهی اینقدر بغض کرد و من خفش کردم،به چشام که میخواست ببینه و کورشون کردم،به دستام که نیازشونو با بی رحمی کشتم،به پاهام که هر زمان خواستن برن نگهشون داشتم و هرزمان خواستن بمونن بردمشون،و به درونم که از تهی بودن سرشارش کردم،باید دلجویی کنم،اما به خودم هیچ چیزی بدهکار نیستم.

بهت

می بینی امروز تنت را به خاک سپردم،تنها مامنم مرد و من فراموش شدم.
امروز بر بیچارگی خویش جان سپردم،همه آمده بودند،شیرین از سر خیابان خودش را کشت،بر سرش می کوبید،گیس هایش را کند و بر زمین نقش بست.
 گفتند گریه کن و گرنه غمباد میکنی،اما چشمانم به خلا دوخته شده بود،چیزی حس نمی کردم.
امروز دستان نوازشگرت را بوسیدم و در خود مردم.امروز تمام دنیا گورستان شده است و ساز ساز شیون و های های گریستن است.
امروز در من جاویدان شدی و من در خود مردم.

فقر باش تا بگویمت

من و بهزاد سال 77 توی کتابخونه روزگارمونو با تلاش برای شکستن سد کنکور و ورود به دانشگاه می گذروندیم،بیشتر اوقات از مدرسه که خونه می رسیدیم کتابامونو عوض می کردیم و بدون ناهار و کمترین درنگ، نیم ساعت پیاده گز میکردیم تا به کتابخونه می رسیدیم.وضعیت مالی بیشتر خانواده ها توی دهه 70 اسفبار بود ما هم مستثنی نبودیم ،بهزاد به مراتب بیشتر در مضیقه بود و طعم فقر و نداری رو چشیده بود،طوری که نزدیک بود به واسطه یکی از اقوامشون به فروش مواد روی بیاره!.
2 تا نون لواش غذامون بود، به محض اینکه میخوردیم یه خواب غلیظ به چشممون می امد و روی میز کتابخونه 20 دقیقه ای بیهوش می شدیم.یه روز که از خواب بیدار شدم،برای در کردن خستگی کش و قوسی به بدنم دادم و دستامو زیر میز کشیدم،دستم یه تیکه کاغذ که زیر میز چسبیده بود رو لمس کرد،بیرونش که آوردم دیدم یه تیکه روزنامه است،کنجکاو شدم و خوندمش...
به بهزاد دادم که بخونه ،وقتی که خوندش یه دفعه همچین با صدای بلند شروع به گریه کرد که یه آن همه دورمون جمع شدن ... ماجرا ماجرای تلخی بود،قصه از زبون یه مادر نقل شده بود؛
من با دخترم که 8 سالش بود زندگی میکردم،روزا رختشویی و کارای نظافت خونه ها رو انجام میدادم تا بتونم مخارج سنگین زندگیمونو تامین کنم و نمی تونستم از عهده بر بیام.
دخترم مدرسه می رفت،یه روز با همکلاسیاش صحبت کرده بود و از غذاها تعریف کرده بودن.ظهر که خونه اومد بهم گفت:
-مامان ماکارونی چیه؟
گفتم:بد مزه است.
شروع کرد به بهونه آوردن که ماکارونی میخواد،منم واسه اینکه بهونه اش قطع شه ،گفتم فردا برات درست میکنم.
فردا اومد و از دم در داد کشید آخ جون ماکارونی!اما من ماکارونی درست نکرده بودم،پول تهیه مواد ماکارونیو نداشتم،وقتی بهش گفتم نداریم ،شروع کرد گلایه کردن،منم بهش گفتم فردا حتما برات درست میکنم.
فردای اون روز بازم نتونستم،وقتی از مدرسه اومد و فهمید که ماکارونی درست نکردم شروع کرد به گریه کردن و جیغ کشیدن،هر چه میخواستم آرومش کنم نتونستم،یه لحظه به خودم اومدم و دیدم؛روی سینه دختر عزیزم نشستم و دارم بهش سیلی میزنم،دست نگه داشتم،دیدم تکون نمیخوره،بچم نفسش قطع شده بود و مرده بود.

سینما سیگار

 از دیدن چندین باره فیلم های زیر خسته نمی شوم،هر بار مات و مبهوت این فیلم های ژاپنی می شوم

"سانشوی مباشر" به کارگردانی "میزو  گوچی"

"هاراکیری (خودکشی به رسم سامورایی ؛شکم دریدن)" و نیز "میخانه بدنام "به کارگردانی "ماساکی  کوبایاشی"

 

 

...

"پروین دختر ساسان"؛ قصه ی دهشتناکِ حمله اعراب و تجاوز ،به قلم هدایت.

"زنی در برلین" داستانی درد اور؛روایت عریان آلمان پس از اشغال ارتش سرخ  و تجاوز ،نوشته ی: مارتا هیلرز.

"مالنا" فیلمی اندوهبار؛ ننگ فاشیسم و مذهب را با تخطیه کمونیسم پاک کردن و له شدن انسانها؛به کارگردانی :جوزپه تورناتوره.با بازی:مونیکا بلوچی.و موسیقی زیبای انیو موریکونه.

سوختگان(incendies) فیلمی تکان دهنده؛فرجام و سوختن انسانها در جنگ؛به کارگردانی دنیس ویلانوو.

"پیانیست"فیلمی دردآور؛رگه هایی زیبا و مسحور کننده در جهنم دنیا و جنگ؛به کارگردانی رومن پولانسکی،با بازی خیره کننده ی :آدرین برودی.

...

آبستن

_این رگته،رگ خوابت نیست،رگ بی خوابیته،یه سرنگ بدین!ان چراغ رو هم خاموش کنید،یه سیگار بدین بهش.

-نه نه نه

_خفه بوزینه،عکسا رو پاره میکنی؟

-من؟کدوم عکس؟نمیدونم 

_بخوابونیدش

-نه

_میدونی درد چه رنگیه؟میدونی آبستن شدن چه طعمیه؟

-آخ آخ آخ

_سرخه؟تلخه؟

-آخ

...

_بیدار شو،مگه خونه عمه است لجن؟!

زمزمه کن ،واپسین دلیل خفتن.

...

شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن

به اسیران قفس مژده گلزار بیار

ََ

دردی کشان

سپاس فراوان از زنان و مردانی که چراغ فرهنگ این سرزمین درمانده را به جان کندن و زندان رفتن و درد و محنت کشیدن روشن نگه داشته و می دارند،به سان میغ بهاری می گریند و با اشک چشم و خون دل درختِ هر ور بادِ دانش و اندیشه را آبیار و بایگانند،سپاس فراوان از مردی که با رنج  فراوان انتشارات ارزشمند و بهین و فاخر امیرکبیر را بنیان نهاد،نهایت امتنان و تقدیر از اقای عبدالرحیم جعفری ارجمند و گرانمایه که اندوخته ای اگر داریم مدیون تلاشهای بیکران ایشان است و البته هزار افسوس از سرانجام تلخی که در خور مقام و شان انسانی ایشان نبود.این سرزمین تا بوده چنین بوده؛روزی بابک،روزی رازی ،روزی حسنک وزیر،روزی آقاخان کرمانی،روزی عبدالرحیم جعفری، روزی سیرجانی ،روزی پوینده،روزی مختاری،روزی ... فغان !تا کی این مدار ننگین در گردش است.گویی نامگذاری اصیل و پرمضمون و مسمایی را انتخاب کرده بود؛امیر کبیر روزی در فین به خون غلتد و سالها بعد انتشاراتی که نامش را بر خود داشت مثله گردد و در چاه ویل بی خردی و کج فهمی و عناد افتد .

آشنایی

در عوالم کودکی و نونهالی خانه مان بزرگ بود،انچنان بزرگ که باغچه ای بزرگ در حیاطمان بود،مادر و خواهرانم به باغچه می رسیدند،انبوهی از نیلوفرها و پیچکها به روی دیوار و بام رفته بودند و سایبان و دالان بزرگی ساخته بودند .من که از فرط گوشه گیری بیشتر در خانه می ماندم با باغچه دمخور بودم و بیشتر اوقات را زیر نیلوفرها و پیچکها می گذراندم آنچنان که کمتر کسی متوجه حضورم می شد و ساعتها در آنجا می ماندم و از لای برگها تشعشع آفتاب و گنجشک ها و رفت و آمد اهل خانه را تماشا میکردم.درختی در گوشه ای از باغچه بود که نامش را نمی دانستم،از خواهرم نام ان را پرسیدم و در پاسخم گفت:-نامش اقاقیاست،انواع متفاوتی دارد و در مناطق گرمسیر این نوعش بیشتر رشد میکند.نمی دانم بخاطر نامش بود یا آن برگها و گلهای زیبایش،مفتون اقاقیا شدم.بعدها؛ زمانی که نوجوانی بودم ،روزی برادرم به خانه آمد،کتابی با جلد نارنجی و سرخ با خودش آورده بود،کتاب را باز کردم،ابتدای آن صفحه چشمم به واژه "اقاقیا" افتاد،چنین نوشته بود:
میخواهم خواب اقاقیاها را بمیرم...
از دیدن واژه لذت بردم هر چند معنایی آنچنانی از جمله ها برداشت نمی کردم،روی جلد را که نگاه کردم نوشته بود:ابراهیم در آتش. احمد شاملو.
و همین نام "اقاقیا" واسطه آشنایی ام با شاملو شد،و شاملو واسطه آشنایی ام با اطلسی ها  و نیز یکی از تن هایی که در تنهایی بدان پناه می برم.

...

مرگ حق حق و هوهو

لال شد مرغ و نغمه رفت از یاد

تا که کنگانِ ده زبانِ دورو

نازمستی کنند و جلوه گری

مرگ قول و فصل خطاب

سپر افکند هر زبان آور

قبسی زنده کرد،نک چه جواب

چون نفس بر می آورد شجری

افسوس

سال 1371 که در مسابقات خوشنویسی استانم شرکت کردم ،سرمشق این جمله بود:

"با هم بکوشیم تا ایران را آباد سازیم"

نی قلم با طنین آوازی خوش برآمده از جانم ، که موطنم را دوست می داشتم،بر صفحه نقش بست و من پیروز شدم...

رعشه به دستانم افتاد ،انگشتم شکست و 

ناتوان شدم،سیه روز شدم

دیگر نامی از امید نبردم و ایرانم و تنم با دستانی پلید از آبادی دور گشت،و من همچنان در این افسوس روزگار سپری می کنم که کجای سرمشق ،جوهر ، قلم و دستانِ نوازشگرم به یغما رفتند

...

شعر "پس آنگاه زمین"  از "ا.بامداد"بسیار زیباست

این قطعه ای از این چامه ناب؛

زمین گفت:- اکنون به دوراهه ی تفریق رسیده ایم.

تو را جز زرد رویی کشیدن از بی حاصلی خویش گزیر نیست

پس اکنون که به تقدیر فریبکار گردن نهاده ای مردانه باش!

اما مرا که ویران توام هنوز در این مدار سرد کار به پایان نرسیده است:

همچون زنی عاشق که به بستر معشوق از دست رفته ی خویش

می خزد تا بوی او را دریابد سال هم سال به مقام نخست باز می آیم

با اشک های خاطره.

یاد بهاران بر من فرود می آید بی آنکه از شخمی تازه َبار برگرفته باشم

و گسترش ریشه ای را در بطن خو احساس کنم

و ابرها با خس و خاشاکی که در آغوشم خواهند نهاد

با اشک های عقیم خویش به تسلایم خواهند کوشید.

جان مرا اما تسلایی مقدر نیست؛

به غیاب دردناک تو سلطان شکسته ی کهکشان ها خواهم اندیشید

که به افسون پلیدی از پای در آمدی.

و رد انگشتانت را

بر تن نومید خویش

در خاطره یی گریان

جست و جو خواهم کرد.

 

شوخی

مکالمه با یک دوست
میگه:حالم خیلی بده
میگم:چرا؟
میگه:رفتم دکتر گفت بدنم عفونت کرده
گفتم:جدی میگی؟
میگه :اره،بیشتر کلیه هام
گفتم :وای ،دلیلش چی بوده؟
گفت:فیلم پورن!
گفتم :چی،فیلم پورن و عفونت بدن چه ربطی با هم دارن؟
گفت:آخه هر بار که دیدم رفتم دوش آب سرد گرفتم!
گفتم:خاک بر سرت!
گفت:میدونم ادم بدیم!!!این همه اب مصرف کردم!!!!!!!!
و خندید.

تکذیب و تایید

هنر و هنرمند دوشخصیت منفک و جدا از هم نیستند.
به این جمله سالیان بسیاری باور داشتم اما از زمانی که او را دیدم و شنیدم به باور خود خط بطلان کشیدم.
خاطره ایست متعلق به سالها قبل؛من از کمونیسم و کمونیست ها خوشم نمی اید و از تصوف و دراویش،از حزب توده و کارهایش خوشم نمی اید،اما چگونه می شود موسیقی و صدای تار محمدرضا لطفی را شنید و حظ نکرد،چگونه نستوهی و انسانیت کسی همچون دکتر ارانی را نادیده بگیرم یا به چه شکل "چشمهایش" بزرگ علوی را به تماشا ننشینم و "عزاداران بیل" ساعدی را؟نه ،باوری اشتباست هنر و هنرمند دو تلقی جدا از هم هستند،من از درویشی و رفتار کمونیستی گذشته لطفی خوشم نمی آید اما واله صدای تارش هستم.
اگر سینماگری مانند وودی آلن زمانی جرمی مرتکب شده قطعا باید در مورد ان رسیدگی شود اما هرگز موجب خدشه ای به اثر سینمایی او مانند"آنی هال"وارد نمی شود.
اما منفک بودن این دو موضوع و خوب بودن اثر و بد بودن آفریننده آن همیشه موضوعیت ندارد،کتاب نبرد من هم اثری خطرناک و فاشیستی است و هم آفریننده آن خونخوار.

...
مطلق گویی آفت جان اکثر انسانهاست،برخی خود را گوسفندانی می دانند که باید شخصی بر آنها چوپانی کند،های بکشد و دستور صادر کند،نهیب بزند و دندان سگها را بهشان نشان دهد و در این رهگذر اگر گرگی به گله زد و چندتن را درید بگویند مصلحت اینگونه بود،قسمت چنین بود و هر چه جناب چوپان بفرماید...

هنر خوار شد جادویی ارجمند

هر انسانی نیاز به کمی شادی دارد حتی از نوع ایرانیش!!!
به ظاهر شادی در جمله بالا برای عموم از حالاتی ناشی میشود که اغلب انها را بخنداند به هر نحوی و روشی!فرق نمیکند موضوع راجع به ترامپ و فرزندش باشد یا بربری و مداخل ان،هتاکی یا هزل باشد یا فحش و ناسزا!از لودگیهای یک مجری باشد یا دهان دریدگی فلان کاسب قحبه تلویزیونی!
اما به نظرم طنز مضحک و تلخ ماجرا به هر دلیلی خندیدن است و مضحک تر موثرین و عوامل خنده ها می باشند!
مثلا جناب شریفی نیا یا آن دیگری با ان سر و پوز و شکم و ان کارها و ریخت و قیافه ها خنده دار نیستند سینما و فرهنگ ما خنده دارند،این خنده دار است که مثلا فیلم اخراجی ها با استقبال عمومی مواجه می شود و چون به شدت من علاقه مندم که خود را به جمع "عموم" بکشانم و از این قافله عقب نمانم و از طرفی هم با دیدن تیزر تبلیغاتی و نام کارگردان و بازیگرانش به هیچوجه نمی خواهم از این خیل عموم باشم داستان مضحک می شود.
ریخت مسعود با ان قیافه نتراشیده اش و سابقه درخشان مضحک نیست بلکه جای تاسف هم دارد اما جایی که نام مسعود در مقام کارگردان می نشیند خنده دار است اما نه از نوع خنده هایی که خودش گاه به گاه بر چهره چندشش میاورد،از ان خنده هایی که مو به تن ادم سیخ می کند و تشیع را به ذهن متبادر می کند؛تشییع فرهنگ و سینما،تیر خلاص بر پیشانی عمومی این سرزمین .
فرهنگ واژه ای است پهلوی ؛تحلیل و واژه شناسی تحویل نمی دهم،اما بی هیچ شکی سیستمی که موجب ممنوعیت و له کردن هر سینماگری شود پسرفت است نه فرهنگ!مسعود و عوامل این لودگیهای عامه پسند تنها مشاهیر بازگشت به عصر حجر و پارینه سنگی اند.
هنر خلق زیبایی است به معنای عام،و یا تحریک به اندیشیدن،و هنرمند خالق زیباییست،بی شک قحبه های زشت در این حلقه جایی ندارند و زگیل و اسهال و باتومشان هنر نیست.

فضا(گذشته)

از همین ابتدا بگم که نمیخوام ادای فرویدو در بیارم و تز روانشناسی بدم،و در ضمن نمیخوام به رفتار کسی ایراد بگیرم.
امروز به صحنه عجیبی برخوردم که شاید واسه خیلیا عجیب نباشه
اول صحنه رو بازسازی کنم بعد توضیح بدم

توی پیاده رو داشتم راه می رفتم یکی دو تا دختر با هم بودن یه پسر هم دنبالشون،از لحاظ ظاهری پسر خیلی پایین تر از دخترا بود،هر چی التماس میکرد و خواهش و تمنا دخترا لیچار بارش میکردن،راستش دلم واسه پسر سوخت هر چند از کارش بدم امد،بعد با خودم گفتم اگه من جای دختر بودم شماره رو ازش می گرفتمو خیلی فکرای دیگه،اما به دختر هم حق می دادم،به خودم گفتم تو معلومه تکلیفت چیه هم واسه پسر دلت میسوزه هم به دختر حق میدی!
باید قبول کنیم که ما چه به آزادی روابط دختر و پسر اعتقاد داشته باشیم چه مقید به اصول زندگی سنتی و مذهبی باشیم،به هر صورت همه آدما از لحاظ روابط جنسیشون چه متعارف چه غیر متعارف باشه ،بد جنس و خودخواهند،یعنی اینکه مثلا من به هیچ عنوان حاضر نیستم تن به روابط با کسی بدم که از خودم پایینتره،همیشه میخوام با کسی بالاتر و برتر از خودم چه از نظر زیبایی یا مکنت یا ... رابطه داشته باشم یا حداقل در حد خودم.(اگه کسی بگه نه من اینجور نیستم باید بگم همین الان برو بیرون و مثلا با یه نمکی رابطه برقرار کن،تا ان موقع بفهمی که درست میگم.)پس یه عده ای این وسط هستن که از لحاظ جنسی سرخورده میشن و ما انسانهای به ظاهر خوب هیچ کاری از دستمون براشون بر نمیاد.بهتره بگم در روابط اجتماعی بطور عام و در روابط جنسی بطور خاص همه ما ادما یه طورایی فاشیستیم،یعنی هر کسی با تعریف و رتبه بندیاش یه عده ای رو از خودش پایین تر می دونه،قطعا پی بردن به این موضوع کار ساده ای نیست و هر کسی حاضر نمیشه با خیال و باورای قلبی و عاطفی که از خودش داره یه دفعه بفهمه که در واقع کمی پیرو فاشیسمه،کمی تمرین میخواد که بفهمیم ؛خب ،آره، منم شاید کمی آدم بدی باشم،به نظرم این موضوع نباید موجب سرشکستگی باشه.اما غرضم از این صحبت توهین یا بی ادبی به خودمون نبود بلکه پرداختن به این موضوع بود که چون خود ما هم مورد این اعمال گاهی قرار گرفتیم یعنی همینطور که ما عده ای رو از خودمون پایین تر می دونیم،عده دیگه ای هم ما رو در حد خودشون نمی دونن و پایین تر از خودشون می دونن.این وسط چی میشه؛همه به هر شکلی که شده میخوایم خودمونو به حد واندازه کسایی برسونیم که بهمون دید و نظری فاشیستی دارن،ممکنه به هر کاری دست بزنیم ،همین افکار و کردار فاشیستی باعث میشه که خیلیا توی سنین نوجوونی به راهها و کارهایی دست بزنن واسه جبران و پرکردن همین خلا های روانی و جنسیشون.این جمله رو چه از نظر علمی و چه از نظر تجربی باور دارم که بیشتر بزهکاریهای اجتماعی و اختلالات روانی ریشه در عوامل جنسی که در کودکی و نوجوانی درست رشد و صیغل داده نشده داره،شاید کمی دور از ذهن باشه؛بذارین با یه مثال عینی براتون توضیح بدم(به نقل از یکی از دوستان)
یه پسر توی مدرسه رفتارای خیلی پرخاشگری داشت بطوری که حتی با تیغ دست خودش رو زخمی کرده بود،چند باری فیلمهای پورن به مدرسه آورده بود و دانش آموزا رو به کارایی وادار کرده بود که توی این سن بعید بود؛اعمال و ارضاهای جنسی برای نوجوونا بعید نیست اما ارضاهای دردآور و سادیستی برای یه نوجوون وحشتناکه،بعد از توضیحاتی از خودش و صحبت با همکلاسیاش پی به شرایط وحشتناکی بردم؛یه خانواده 4 نفره توی یه خونه 50 متر بدون اتاق رو تصور کن،پدر و مادر(نمیخوام توهین کنم اما...)شبا برای همبستری و همخوابگی به دیدن فیلم پورن می پرداختن،یعنی هر زمانی که شب میخواستن این کار رو انجام بدن جلوی چشم یه پسر و خواهر کوچکترش که به خیالشون خوابن اینکارو انجام میدادن.
هر کس شاید توی اولین برخورد سریع به همچین پدر و مادری ناسزا میگه اما نمیشه زود تحلیل کرد؛با شرایط و گرفتاریهای اقتصادی و نبود آموزشها قطعا بار تقصیرات کمی از گردن اینجور پدر و مادرها برداشته میشه.
بدبختانه بدترین موضوع و مانع برای رفع این گرفتاریها اقتصادی نیست بلکه در جوامع سنتی و مذهبی حتی پرداختن و بازگو کردنش رو موجب فساد و تباهی میدونن پس همیشه کتمان میشه و یه نیرویی پرده ای روش می کشه و برداشتن این پرده عواقب بسیار بدی خواهد داشت.
آگاهی از زشتیها و بدیها زشت و بد نیست،بلکه تلنگریست بر باورهای غلط فردیت و نهایتا اجتماع.