جدال عافیت

با خویش به نجوا می آیی که کار درست چیست؟ایا در زمانی چنین اینگونه سوال درست است برای مقامی که انسانیت را ولو به ظاهر یدک می کشد؟عقل عافیت اندیش درست می گوید یا قلب مهر آرا؟

به نوجوانی می روم؛

شانزده ساله بودم ، تابستانی سوزان حوالی عصر به روی پشت بام ، مشغول تعمیر شناور مخزن آب بودم، ناگهان نور شدیدی را در پشت خود حس کردم،چرخیدم،آتش زبانه می کشید،سراسیمه و بهت زده چند قدم جلو رفتم و صحنه ای را دیدم که تا ابد در ذهنم حک خواهد بود؛ آدمی آتش گرفته بود،از درون شعله و دود چیزی نمایان نبود،می چرخید و به دیوار می خورد،به زمین می افتاد و دوباره بر می خاست،زنی در گوشه حیاط شیون می کرد و موی خود را می کند،از روی دیوار به درون حیاط رفتم و پتویی را که روی نردبان بود را به رویش افکندم،همسایه ها جمع شده بودند،من ز در بیرون آمدم و شب فهمیدم که آن آدم که آتش گرفته بود زنی بوده است در شرف طلاق،تازه به پشت خانه ما اسباب کشی کرده بودند،خودسوزی میان قومشان_ خصوصا زنان _متداول بود،با فردای آن روز شاکی شدند که چرا چشم من به زن نامحرم آنها افتاده است و اگر پا در میانی بزرگانشان که پدر و برادرم را می شناختند نبود معلوم نبود تا کجا قضیه بیخ پیدا می کرد.

غرض از یادآوری خاطره تلخ اوان نوجوانی این بود که امروز صبح با سر و صدا از خواب بیدار شدم،نا نداشتم_ به شدت سرما خورده ام_ جار و جنجال بالا گرفته بود در را باز کردم و فهمیدم که یکی از همسایگانم که تازه به واحد نه آمده است زنش را کتک می زند،خون در رگانم می جوشید، هرگز نمی توانم تصور کنم چگونه مردی می تواند زنی را کتک بزند ،پست تر و خوارتر و بی صفت تر از این جور ادمها وجود ندارد،در ذهنم نقشه هایی می کشیدم و می خواستم آنها را عملی کنم اما آن خاطره تلخ گذشته نهیب می زد و عقل مانع می شد،غرق در این افکار بودم که سکوت حکم فرما شد و من لحظه شماری می کنم تا این مردک را ببینم.

برکات

بارها بر این جمله سیرجانی صحه گذاشته و تاکید کرده ام چه؛ "ایران مظهرالعجایب است".براهین و دلایل بسی فراوان است با وجود موجودات عجیبی که روی دو پا راه می روند و مغزشان در کپلشان است و از دهانشان هر صدا و بوی مشمیزکننده ای بیرون می آید غیر از سخن سنجیده که صندلی ها و میزهای مسیولیت را اشغال کرده اند.

بر همگان روشن است که این مسیولین عزیز از نظر جنسی بیمارند مثلا شدت بیماریشان تا انجاست که معتقدند زانوی ورزشکاران باعث تحریک بانوان می شود پس ورود بانوان به ورزشگاه ممنوع می شود. به تازگی جناب ولایتی فیلش یاد هندوستان کرده و همچون گذشته به سراغ دانشگاه آزاد رفته و به محض ورودش پوشش اسلامی را برای دانشجویان تعیین کرد که دانشجویان پسر حق پوشیدن لباس آستین کوتاه ندارند؛شاید از تراوشات ذهن فلج و گندیده شان اینست که آرنج نیز بانوان را تحریک می کند ، اما از همه عجیب تر اینکه دختران در خوابگاه حق پوشیدن لباس راحت ندارند_ برای من سوال است از آنجا که در اتاق دختران پسری حضور ندارد که سبب تحریک و گناه شود پس حتما تصور بانوان با لباس راحتی موجب گناه آقایان می شود،مثلا جناب ولایتی بر صندلی نشسته است که به یاد خوابگاه دختران می افتد و در خیال خود دختری را با تی شرت و شلوار تصور می کند که ناگهان خاک بر سرش می شود_ پس باید بانوان در خواب نیز تعمدا لُنگ سیاه بپوشند تا جناب سهوا جوری نشود.

یادش گرامی باد سیرجانی نازنین، چیزی که موجب ناراحتی مسیولین می شود چیزهایی است که موجب راحتی مردم است.دانشگاه آزاد و این همه آزادی !!!گشادی علم و دانش جناب ولایتی آن چنان است که تنگی مانتو بانوان را می بیند ،زهی بلاهت و نادانی!!!

سایه من

مرگ را این گونه می پنداشتم ؛در آغوش کشیدن عجوزه ای که پوستش همچون پوست سگان وحشی است،از دهانش بزاقی لزج روان است، مژه ای ندارد ومجموعه چشمان گردش به بیضه های چروکیده بز گری می ماند که این سو و آن سو می پرند، موهای ژولیده اش تنک و حنایی رنگ و وزوزی که خشکند و پوستت را می خراشند،ناخنهایش در نرمی گوشتت فرو می روند و عفونت و کثافتی که در زیر ناخنهایش هست به درون بدنت تزریق می شود و مداوم تکثیر می شود تا آنجا که مسخ شوی به سان مایعی تهوع آور و بدبو که خودت را نیز آزار می دهد.

اما مرگ آن لحظه جاودانی گشته؛ایمن ترین آغوشی که خود را در آن آزاد و رها کنی ،از درد و رنج تو را می رهاند،نوازشی مادرگونه بر سرت می کشد و همه واژه ها بدل به لذتی بی پایان می شوند، سرانگشتانش را که بر پوستت می کشد گلهای نیلوفر می زایند و تو را از بوسه هایی که سراسر سرشتت را به پرواز در می آورد لبریز می کند، چشمانش نوید فرح بخش آرزو و باور را در تو می کارند و تنت گستره بی منتهای شادی و شور می شود .

عمق فاجعه

غرق توی دنیای خودم بودم و بی خبر از دور و اطرافم؛خونه به هم ریخته،روی فرش جای سوزن انداختن نبود؛ چند پاکت سیگار،دو نا کتاب و چندتا کاغذ و یه مداد و یه خودکار،دو تا لیوان ،یه روزنامه که باز شده بود،زیر سیگاری که پر شده بود و بیشتر به سطل زباله شبیه بود ،لپتاب و متعلقاتش،اما از همه بدتر چیزی رو که همیشه از دیگرون پنهون کردم _ هرگز دوست ندارم این موضوع رو کسی بدونه ،به هر قیمتی که شده بایستی قایم کنم ، مگه غیر از اینه هر کسی رازی داره که به هیچ کس نمی گه،اصلا گیرم اینجورم نباشه به درک،من نمی خوام کسی بفهمه_اون ولو بود آخه من چرا فراموش کردم این ... تنها شانسم شعورش بود زمانی که بی خبر اومده بود،در زد ،همین که درو وا کردم خشکم زد ،یه نگاه سرسری و سطحی به پذیرایی کرد و گفت ما بیرون می مونیم تا با هم بیایم داخل تا همه می آن برو کمی مرتب کن، تو چقدر شعور داری زن!!! سریع دوییدم که مرتب کنم و همون لحظه بود که چشم به اون افتاد و فهمیدم که درک و شعور تو مانع فاجعه ای شد که می دونم حتی اگه ازت نمی خواستم هم تو اونو از دیگرون پنهون می کردی اما من با دونستن تو چه می کردم ؛دونستن اینکه من در چه جهنمی هستم واسه تو که از مهر سرشاری و منو به اندازه برادرت دوست داری چنان فاجعه ای می شد عمیق تر و جانفرساتر و دردناک تر از خود ماجرا.