حادثه

بالش کوچکی زیر سرش گذاشت و گیسوانش را به روی ان گسترد و خودش بالای سرش نشست،دستانش را در میان موهایش کشید ؛ همچون خرمنی در نسیم صبحگاهی ،سر انگشتانش را بر ابروانش به ارامی می کشید همچون نقاشی چیره دست خوب می دانست که از کجا اغاز کند ،لذت را بر لبان سرخ و مشحون از شهوتش کشاند و انگاه به چانه خوش ترکیبش رسید و غبغبش را با پشت دستانش لمس کرد ان چنان که از دست رفته بود و لذت سراپایش را فرا گرفته بود،نمی خواست فراتر برود،به میان خرمن گیسوانش بازگشت که چین بر ابروان دختر افتاد و گفت:باید از تو بخواهم؟که این گونه مرا در حسرت رها نکنی ،پسرک سر به زیر افکند.
دختر دست را حلقه ای به دور گردنش کرد و لب بر لبانش فشرد ویکدیگر را عریان در آغوش کشیدند و ماه نظاره می کرد وستاره می ریخت به تن های سیمین شان و اندوه می سرود بر تنهایی خویش و این تمام قصه نبود

جنونِ اندیشه

نمی خواهم حضوری خراشنده و خلاف افکار عامه و معمول داشته باشم،کز می کنم و به تنهایی خود پناه می برم و تا نیازی پدید نیفتد به اجتماع آدم ها وارد نمی شوم که مبادا زیبنده ای را زهر کنم و مهری را مار نشان دهم.حاشا نمی کنم که من و تصوراتم در تضاد با آدم ها و تعبیر و تعریف شان از زندگی است.
امروز بر حسب نیاز به قیطریه رفته بودم ، در پارک روی نیمکتی نشسته و عبور زمان را برای موعد تدریسم به انتظار نشسته بودم،کودکان در این هوای دلپذیرِ گاه ابری و گاه آفتابی به نشاط و شادی مشغول بازی بودند و پدرها و مادرها گاه و بی گاه تصدقشان می رفتند.
به اندیشه درافتادم که چگونه ممکن است که یک انسان(مرد یا زن)از روی نخوت و در اوج هوس (به باور خودشان)و تمنای تن به ولنگاری و رعشه ،از کثیف ترین و متعفن ترین مایع درون بدنشان با کاری رکیک و دور از ادب(به باور خودشان) تصمیم به ساخت و آفرینش موجودی دیگر می گیرند و بعد به روی مبارک شان نمی آورند که این محصول همان نخوت و هوس و آز و درماندگی و عقب و جلو کردن ها و بالا و پایین پریدن ها و جفتک انداختن خود و جفت شان در زیر پتو بوده است،چطور می توانند ماحصل آن مایع بدبو و کار کثیف و خجالت آور را در انظار به نمایش در آورند و او را ببوسند و ببویند و دورش بگردند و...
چه خوب شد که موعد تدریس فرا رسید و من از جبر جنون و اندیشه به اجبار کار و نان درآوردن فرار کردم.

صفر سالگی

سرطان بگیر و بمیر ...آیورلیانو بویندیا

امید جاری در شعر

برای تو بیا بیا 

من چرت و چرت 

من پرت و پرت

مشغول مکیدن نرینه هستی

...مرگ