سینما و سلبریتی ها

اسکار 2018 با تمام حواشی (البته با این گستردگی متن است تا حاشیه)سینمای هالیوود و چهره های معروف در آزار و اذیت های جنسی رتبه و اعتبارش را با دیگر جوایز کم کم از دست می دهد؛ به گمان من اگر کسی مانند کوین اسپیسی که لب به اعتراف گشوده خیلی شجاعت می خواهد،نه به خاطر اعتراف به همچین موضوع شنیعی که اوج بی اخلاقی و خودکشی شخصیتی است بلکه داستان خیلی عمیق تر است،چرا ؟ چونکه کوین اسپیسی نامش و کردارش همسنگ با شیخ طوسی شده است.بیچاره کوین!اگر اسلام بیاورد می شود از گناهانش چشم پوشید.یا می توان گفت طوسی هم سلبریتی شده است؛تکبیر!!!
از شوخی که بگذرم،فیلم "شکل آب" ساخته ی "گیلرمو دل تورو" واقعا در اندازه اسکار نبود،حداقل در رقابت با فیلمی مانند "میزوری" یا " lady bird".
خود مراسم هم آب و تاب سالهای گذشته را نداشت،نه مجری و نه شرکت کننده ها؛چه داخلی و چه خارجی.

عینکمان ما را بس

آدما به اعضا و جوارح بدنشون کم و بیش اهمیت میدن،یکی به چشاش می نازه که خوشگلن،یکی به ابرواش،یکی به دندوناش،یکی به دستاش ،یکی ... خلاصه هر کسی علاقه ای داره،مثلن آقای قربانی که روی شاهرگم شرط می بندم نمونه و لنگه اش روی کره زمین وجود نداره به هیکلش و موهاش خیلی می نازه و کت و شلوارش.
این آقای قربانی حدود 45 سالی منت بر سر دنیا و مافیهاش گذاشته و فیض به عالم رسونده،یک متر و شصت سانتی متر قد داره و چشاش رنگیه و موهاش سیاه و سیخه؛موهای سیخی که با تکنولوژی های روز آلمان و فرانسه از سیخی در نمیان،حالا به این ترکیب برجسته کت و شلوارهایی به رنگ بادنجانی،آبی روشن،سورمه ای که همه چروکن و به گمونم یه بارهم اتو نشدن ،اضافه کنیم چه پیکری می شه،به به!میکل آنژ کجایی!!!البته افاضات و منویات و بیانات و فرمایشات این موجودِ ظریف نیازمند زمانی دیگه است و در این مقال نمی گنجه.
اما من هیچ عضو به درد بخوری در این هیکل قناس و کج و معوجم وجود نداره که حداقل خودمو داخل آدم کنم و از قافله عقب نمونم،اما تموم دنیا یه طرف عینک عزیزتر از جانم یه طرف ،حاضرم دماغم بشکنه و عینکم طوریش نشه،هر موقع میخوام قسم بخورم به جون عینکم قسم میخورم،دار و ندارم همین عینکه و بس.

اعترافات

برای هر کسی در زندگی لذتهایی وجود دارد و رنج ها و یا شکنجه هایی.
ما ایرانی ها که با لذت میانه ی آن چنان خوبی نداریم،پس برویم سراغ شکنجه ها.
می توانم لیست و فهرست بلند بالایی از شکنجه هایی که برایم در زندگی وجود دارد تهیه کنم که با "مثنوی هفتاد من کاغذ" رقابت کند،شاید این شکنجه ها از نظر خیلی ها قسمتی از روال عادی و طبیعی زندگی تلقی شوند و به من نسبتِ نُنُر و لوس و ... داده شود (البته گاهی منکرش نیستم)،اما همین تلقی هم برای من خودش نوعی شکنجه محسوب می شود،مثلن بوق زدن از هر نوعی و به هر شکل و اندازه ای برای من شکنجه است،یا غذا خوردن.غذا خوردن و تدارک آن بی شک یکی از شکنجه هایی است که دست از سر من بر نمی دارد؛از زمانی که معده آهنگ هشدار خود را به صدا در می آورد و رعشه و دل ضعفه به سراغم می آید و بعد شروع به اندیشیدن که چه خاکی به سر بریزم و چی درست کنم تا زمانی که کنار اجاق گاز ایستاده ام و غرق در این اندیشه که؛ وای کی حال داره بخوره و کوفت کنه،سیب زمینی ها را هم می زنم و بعد سفره را می اندازم و مشغول نشخوار و جویدن لقمه ها می شوم که به قول ادبا در حکم قوت لایموت برای من هستند و بعد جمع کردن و شستن و رُفتن و تصمیم به نوشتن ،همه و همه عذاب و شکنجه هستند،حالا روزمرگی و تکرار را هم اضافه کنم که دیگر هیچ.نکته این است که با دانستن این معانی و اشراف کامل اطلاعاتی(اشراف کامل اطلاعاتی از ان ترکیب هایی است که آدم را به وجد می آورد مثلن:نیروهای داعش را در حالی که در صف دریافت سبد کالا هستند را با اشراف کامل اطلاعاتی رصد کرده اند و با اشراف کامل اطلاعاتی فهمیده اند که باید یارانه شان قطع شود پدر سوخته ها)، باز هم به این شکنجه ها تن می دهم ،می توان نتیجه گرفت که بهتر است درمان را بگذاریم و روده درازی را تعطیل کنم و شکنجه ای به انبوه این شکنجه ها اضافه نکنم.َ
حالا این شکنجه ها جواب داد و باید اعتراف کنم که مزخرف تر از این پست وجود ندارد.

حداقل به خاطر اینکه کمی از بی حاصلی در بیاید؛ کتاب "اعترافات شکنجه شده ها" نوشته ی یرواند آبراهامیان، کتابی خواندنی است و ژرف .َ

خفت زیستن

زندگی کردن و زیستن از مرگ و مردن دشخوارتر و تلخ تر می شود،بهای نفس کشیدن اندازه ای دارد،تحت هر شرایطی انسان نمی تواند تن به خفت زیستن بدهد؛ هر روز که از خواب بیدار می شوی به محض اینکه چشمانت را باز می کنی بیلاخی در برابر چشمانت می بینی و هر لحظه خفت و ننگ زنده بودن را بر دوش می کشی و لنگان لنگان با عرق شرم به خانه می آیی،دیگر طاقتت طاق می شود و مانند آن جوان که چندسال پیش در برابر سفارت هلند خود را به آتش کشید،یا همین جوانی که پریروز با چهار لیتر بنزین و یک عدد کبریت در کرج گُر گرفت یا آن جوان خوزستانی که خود را در رودخانه هفت تپه غرق ساخت ،یا مانند تمامی کسانی که هر خفتی را نمی پذیرند و مرگ را به گردن کج کردن برای هر لقمه نانی ننگین ترجیح می دهند ،نوبت خودت را به انتظار می نشینی.
آن هنگام که انسان بودن و انسان ماندن ، تابلویی است که حاشیه قرمز دارد و آن را با طنابی از درخت دار بر سر هر کوی و برزن و خیابان آویزان کرده اند، هنگامه ی نیستی است.

حقیقت تلخ 4(آن روز نحس)

خانه پر از رفت و آمد بود و نکاه های مشکوک که به او می شد و انگار از تمامی جنایت هایش خبر داشتند اما نمی دانم چرا کسی صدایش در نمی آمد و مرا نجات نمی دادند،چنان چهره مصمم و خونسردی داشت که به همه می قبولاند او پاک ترین موجود روی زمین است و معصومیت تنها برازنده اوست،تنها من می دانستم که چقدر مخوف است و یک سادیسمی بی رحم است و من از سایه اش هم می ترسیدم.

ادامه نوشته

حقیقت تلخ 3

...به کجا پناه و التجا می بردم در آن دخمه ی زجرآور. به عروسکی می مانستم که هیچ گونه اهمیتی نداشتم،خوابم می آمد ،خسته بودم،شاد بودم یا که غمین،به حالش تفاوتی نداشت و هیچ چیزی مانع اش نبود و من نیز رفته رفته به این دخمه پر از پلشتی و نخاله خو می گرفتم ،با هیچ چیزی مخالفت نمی کردم چون تاثیری نداشت و نیز بهانه ای می شد تا او دندان ها و ناخن ها و چنگالش را به سمتم بگیرد و من دیگر توان شکنجه شدن نداشتم.آدم ها به اشتباه فکر می کنند که با گذر زمان دردها التیام بخشیده می شوند،نه، زمان همواره و پیوسته دروغ می گوید و دردها ریشه می دوانند.

ادامه نوشته

حقیقت تلخ2

...در را بست،آن موقع موسیقی هندی طرفدار داشت با دستگاه نوار کاست اهنگی هندی گذاشت به گمانم به خاطر این بود که اگر احیانا من بدقلقی کردم و یا خودش صدایی از گلویش بیرون پرید کسی صدایمان را نشنود،صدای موزیک هنوز توی گوشم است؛اهنگ و ترانه ای اروتیک البته با معیارهای ان روزها، ترس سراسر وجودم را در برگرفته ،از چشمانش می ترسم از دستانش می ترسم از موهایش می ترسم...

ادامه نوشته

حقیقت تلخ

امشب کمی شهامت دارم یا بهتر بگویم کمی شهامت به دست آورده م یا به عبارتی خریده ام.برای یک پسر دشوار و بسیار هم دشوار است که راجع به همچین موضوعاتی بی پرده سخن بگوید و حقیقت را عریان به روی دایره بریزد،حقایقی که حتی در تنهایی و اندیشیدن به آنها سرسام می آورد.هم اکنون دستهایم می لرزند و موجودی مرا باز می دارد از بیانش،دهانم خشک شده اما هر طور که شده می خواهم بگویم

ادامه نوشته

بی مزه

آقا زمانی که می گویم نمی توانم یعنی نمی توانم.انگار ما را جای خون به اسارت برده،شیفت من بوده درست،کسی دیگر را نداشته ای درست،مشتری ها به خاطر من امروز آمده اند درست،هر چه بگویی حق با توست اما من نتوانستم که بیایم،حتمن باید دروغی سرهم می کردم و تحویلت می دادم مانند دیگر پرسنل ات،تا خوب خر می شدی،می پرسی نتوانستن یعنی چه،دلیل می خواهی چکار همین که نتوانستم و بی حال بودم خودش کافیست،چون خیال می کنی که باید مسایل خصوصی و دلایلی شخصی در بین باشد و برایت بازگو کنم به گوشه ی کلاه ات برخورده و اینجور ناراحت شدی و حرفهایت را جسته و گریخته قورت می دادی و نمی توانستی رک حرف ات را بزنی.راستش از ابتدا هم ان چنان خوشم از قیافه ات نیامد با آن ته ریش و گوشه ی لبی که می جویدی، همان طور که گفتم تجسس نیاز نیست اگر جای بهتری پیدا کرده باشم می روم و نیازی به قایم باشک و رفتارهای بچه گانه ندارم،البته از این بابت حق داری که بترسی چون مارگزیده ای و ...اما به جای ترس بهتر است دستمزد را بالاتر ببری تا دیگر ماسورِ زبردستی مانند مهران را از دست ندهی،اما از این به بعد چون گفتی اینجوری برنامه های سازمان رو با مشکل روبرو می کنم  و ممکنه منجر به قطع همکاریمون شه، میخوام در اسرع وقت و بدون هماهنگی نیام تا بخندیم،من که در راستای مثبت هرگز به درد نخوردم حداقل میخوام سازمان رو با مشکل مواجه کنم ،همچین گفتی سازمان یاد CIA  و    KGB  و  MI6 افتادم و احساس مهم بودن و اهمیت داشتن بهم دست داد. می توانستی استین هایت را بالا بزنی و دو سه تن از آن چلقوزهایی که جلویشان تعظیم می کنی را ماساژ می دادی تا شرمنده شان نشوی و آن همه تعظیم و بادنجان دور قاب چیدن و موس موس کردن و دم تکان دادن هایت به باد فنا نمی رفت و آن ننه قمرهای پشم آلود وقت گرانبهایشان تلف نمی شد،اوف بر تو معتمدی، شهرت و شخصیتت با هم درتضادند و اعتماد و صداقت مهم ترین ویژگی هر کسی است که تو آن را بافنا داده ای.الان دارم با خودم کلنجار می روم که گوشی را بردارم ( به تو هم نه) به منشی ات بگویم من دیگر برای سازمان !!! کار نمی کنم و حال ات را بگیرم شاید دست از بی مزه گی بکشی.

فاتح

به قول فروغ :"فاتح شدم و خود را به ثبت رساندم."
البته نه به مفهومی که فروغ بیان کرده بود بلکه به خاطر عینک عزیز.
عینک های عمرم به 5 عدد می رسند یعنی در این بیست سالی که چشمانم نیاز به عدسی داشته اند تقریبا هر چهار سال یک عینک.دیروز پنجمین عینک عمرم را گرفتم،از دیروز عینک قدیمی غصه اش گرفته و مانند زنی که بر سرش هوو آورده باشند مرتب اشک می ریزد و غُر می زند،من هم به عینک قدیمی قول دادم که در منزل از او استفاده کنم و بیرون از منزل از عینک نو ترگل ورگل استفاده کنم،تا عینک قدیمی قهر نکند و نیاز به متارکه و دعوا و دادگاه خانواده نباشد.

راز زایش

با چشمانی که دریا در آن موج می زد به چشمانم نگریست،دست در دستم نهاد و انگشت هایش را به انگشتانم گره زد،آن چنان مرا در آغوش کشید که گسترش ریشه اش را در بطن خود احساس کردم ؛گرمای تن اش یخ درونم را آب کرد و حلقه ی دستانش گرداگرد کمرم به اسارتی می مانست که جاودانه اش می خواستی،لطافت بوسه ای که بر پیشانی ام گذاشت بیش از گستره ی رویاهای نیلوفر و شبنم  بامدادی بود،مرا از خود ربود و چشمانم تراکم تنهایی عریانی که یاس را مویه کرده ،در ظلماتی بی پایان به نظاره نشسته است. 

تهی

لبه تخت را با دستانش سفت چسبیده بود،درد شدیدی در پشتش حس می کرد،لبش را گزید و آرام با احساس خوشایندی تکان خورد،لاله ی گوشش را مکید ،چشمانش را بست و خود را در میان دستانش رها کرد،احساس تصاحب موجودی را داشت که عمری در انتظارش بود،پاهایشان در هم گره خورده بود،خون در رگهای روی شقیقه اش دویده بود،او را صدا کرد،لبانش را مکید،تکان شدیدی خورد و او را فراموش کرد.