آذر شرمگین

پاییز هماره برای من زیباترین فصل ها بوده است، از آواز رنگ ها و عریانی درختان و خزانی که گیتی را فرا می گیرد همه بهانه ای بود تا این فصل نماد زیبایی و مرگ برای من باشد،سروها لخت و عریان به مزار خزان می خزند آرام آرام ،اما مهر جامه ای می شود تا درد در لای شاخه ها رسوخ ننماید،سروش آبان فریاد باران سر می دهد تا اشک حلقه نبندد بر چشمان یاران در سوز بی منتهای شب ،و باران می بارد تا  جان من و تو و تمامی سروها در پلشتی گم نشود.اما آذر چه معنی داشت؟من دیگر نام آذر را چه سان فراموش کنم هنگامی که سپیده های آزادی در آن خاموش شدند و در خون نشستند،آی چه موهش فصلی می شود پاییز هنگامی که هفتاد و هفتمین آذر بعد از هزار و سیصد سال آنگونه مرگ سروها بود،آذر ای آذر چگونه تاب آوردی و از شرم سرد و سیاه نگشتی آنگاه که در نخستین روزت داریوش و پروانه به غایت جنون کاردآجین شدند،چگونه آذر در خود نمردی از شرم هنگامی که در هفتمین روزت مهربانترین و بلندقامت ترین سرو و درخشان ترین ستاره سعیدی را _که هنوز سوگوارم برایش_ کشتند.چگونه آذر دندان بر جگر درفشردی که دوازدهمین روزت مختاری را خلدآشیان کردی و خود را بدنام.چگونه آذر به نظاره نشستی و هیچ نکردی که در هیجدهمین روزت آشیان تن کبود پوینده گشتی و از شرم نمردی و بر خویشتن آتش نزدی.

گوسفندان(د)

می گویند قبل از تولد منحوس ما دهه شصتی ها _قبل از سال 1357 خورشیدی_ در منزل پدرم رسم بود که هرگز درب منزلمان بسته نمی شد ، هر که از بستگان یا آشنایان می آمد بدون آنکه تعارفی و تفرعنی در میان باشد بر سر سفره می نشست _ این عادت تنها منحصر به خانه ما نمی شده که دیگرانی نیز چنین بوده اند،حتی در ادبیات نیز مشابه آن هست که مشهور است که ؛ بردر سرای ابوالحسن خرقانی نوشته اند هر که آمد نانش دهید و از ایمانش مپرسید_ بی هیچ دغدغه ای و بدون ترس از اینکه فردا چه می شود روزگار را با شادی و گشاده دستی می گذراندند، در منزل ما به غیر از نه فرزند پدر و مادرم چندین تن دیگر به مدت سه سال و چهار و یا بیشتر زندگی کرده اند به دلایل مختلفی همچون اینکه در ده دبیرستان نبوده است و یا پدر و مادرشان فوت کرده اند،سخاوت و کرم ویژگی و شاخصه انسانهای آن روزگار بود.یکی از دوستان نقل کرد که بعد از سال پنجاه و هفت خورشیدی که  انفجار نور رخ داد پدرم برخاست و درب منزل را بست ،پرسیدند چه می کنی؟گفت:در چهره این آدم ها( نکته سنج می داند) شومی می بینم و چون گدا زاده اند ملت را به گدایی می اندازند . آری این گمان نه تنها ازان پدر من بلکه سخن و حدس بسیاری دیگر که سرد و گرم روزگار را چشیده اند بوده است.

امروز مهمانی داشتم ،از آنجا که هر بار برای من سنگ تمام می گذارد و شرمنده ام می کند قصد کردم که غذایی که در آن گوشت _من گیاهخوارم و به ندرت گوشت می خورم_ هست به ایشان بدهم ، لوبیا پلو را انتخاب کردم، به سختی وارد قصابی شدم که همیشه از آنجا متنفرم و تقاضای پنج هزارتومان گوشت کردم قصاب گفت آقا نمی شود خیلی مقدارش کم است،گفتم خب ده هزارتومان بدهید سری تکان داد و من بی خبر،هنگامی که گوشت چرخ کرده را نشانم داد و گفت یازده هزار تومان نزدیک بود فرار کنم، اندازه گوشت چرخ کرده ای که در کیسه بود به تیله ای می مانست، گفتم آقا همین؟! گفت بله انگار چند ماهیست که خرید نکرده ای؟گفتم نه خیلی وقت است گوشت نخریده ام و الان هم مجبورم چون مهمان دارم،گفتم با این اوضاع مهمان حبیب خدا نیست دشمن اوست.به ذهنم زد کاشکی صفحه ای در اینستاگرام یا جایی دیگر می داشتم و عکس خود را با این مقدار گوشت بگذارم تا زیارت عاشقان باشد و کمی ژست بگیرم و فخر بفروشم بدون شک میزان فالورهایم سر به فلک می زد، به حال گوسفند ها و گاوها غبطه خوردم که این همه ارزشمندند !این تیله را در وسط خانه گذاشتم و چندبار دورش طواف کردم، باید قبله گاه مسلمین شود.

ناهار را که درست می کردم از فرط شادی در پوست خویش نمی گنجیدم ، انگار قله اورست را فتح کرده ام و احساس راکفلر بودن را داشتم،بر سر سفره که نشستم به مهمانم عزیز و نازنینم که دشمن  غذا و خدا بود عرض کردم ؛خجل از ننگ بضاعت که سزاوار تو نیست،دوستم لبخندی زد و گفت دیگر هیچکس سزاوار غذا نیست و با هم به تلخی نگریستیم.

این شبها

همین حوالی:
آه چقدر خوب است 
آه آه 
سریع تر 
آه آه آه 
بران 
بران 
سریعتر سریعتر
دارد می آید 
آمد
آمد آمد 
آمد آمد آمد
جمعه را می گویم 
انفجار خفتی 
زیر چهارنعلِ خفتن انسانها 
بر سکوی تحقیر 
درمبتذل ترین شبِ هفته
انک جمعه 
وینک تداوم تباهی ها
بگذار بدوم 
آه چقدر خوب است 
آه آه آه
لحظه ها را بلعیدن و قی کردن 
...
نزدیکیهای اوین:
آه آه آه
اب
اب
اب
نه نه نه
نان نان نان
نه 
نه 
نه
همین جمعه را می گویم
طنین اعتصاب
بر بطلان تباهی
در سلول زندگی
زیر تیغ کفتارها
وینک آزادی عریان
انک ستیز پرستو 
بگذار شب را زیبا کنم
آخ چقدر خوب است
آخ آخ آخ
لحظه ها را در نوردیدن 
تا غایت زمان مردن

...

انسان برای بیان موضوعات و مفاهیم مختلف ابزار گوناگون و متنوعی دارد،واژه ها و اصوات و موسیقی خیلی از بار بیان را بر دوش می کشند،اما آنجا که واژه ها در می مانند و زبان عاجز می شود،آنجایی که دیگر نه هجا از عهده برمی آید و نه موسیقی. آری تجاوز!با چه واژگانی می توان رنج و درد بی امان کسی را که مورد تجاوز قرار گرفته بیان کرد،با کدام سطر یا شطر و شعر و موسیقی رنجی را که بر روان آدمی می نشیند و تا ابد همچون زخمی تازه روان و تن را می درد و می خاید و همچون درفشی زهرآگین تا بن جان می خلد و همچنان می رود را وصف نمود.

چگونه می توان این درد عظیم و رنج مضاعف را از دوش زخم خوردگانی اینچنین اندکی برداشت؟چگونه می توان در لحظه ای از اندوه جانکاهی که آنها را خرد می کند با ایشان همنوایی و همدردی نمود؟

رنجستان

رنجستان جغرافیایی است که در آن به مجرد اینکه اندیشه ات را بر زبان جاری ساختی معدوم می شوی یا در بند صید می شوی همچون صیاد و به گرسنگی تن می دهی که اعتصاب تنها فریاد انسان در بند است،بلاهت و نادانی در این سرزمین آن چنان است که حتی کس به پرسشی ساده برنمی خیزد که مصلحت و عقل عافیت اندیش وادارت می کند به بی خیالی و بی تفاوتی؛یاد حمید حاجی زاده شاعر گمنام کرمانی و ارس فرزند نه ساله اش که به ضرب ده ها کارد از پای درآمدند را نمی توان تاب آورد اما درد و رنج سترگ بی خبری و بی تفاوتی ما مردمان است که هیچ احساسی به هم نوع در ما نمی انگیزد و اینگونه است که چه بسا ستم آنچنان تو در تو شود که از تکاثفش روزی گریبان کسان بی تفاوت را بگیرد و آنگاه دریابد که چه دردآور روزگاری است که همسایه ات به امداد و یاری ات ندا و بانگی که هیچ،حتی نیم نگاهی نیندازد.

پاسخ دوستانه

می خوام اعتراف کنم که از پرسشتون لذت بردم به چند دلیل عریان و اشکار که لزومی نمی بینم گفته نشه و مانع و ایرادی هم نمی بینم که گفته شه(شاید برخی ابا داشته باشن از گفتن همچین حرفایی)، یکی اینکه به شدت این روزها نیازی درونی در من فریاد می زنه که حرف بزن،دوم شاید یکی از برهه های زندگی من_ و شاید تمامش_ تحت تاثیر و همذات پنداری با این رمان باشه ، تشابه و نزدیکی سرگذشت و سرنوشت "گرِ گور سامسا" با سیر زندگی من چنان عمیق بوده که یه مدت خودم رو به شکل گرگور می دیدم!، این تشابه و نزدیکی هرگز مایه مباهات و لذت نبوده و نیست که دلخراش و سرکوبگره،لهت می کنه مثل یک لیمو که چلونده باشنش هیچی ازت باقی نمی مونه که بهش تکیه کنی،سوم اینکه شاید برای ما و دیگران راه و روزنه امیدبخشی شه که متوجه باشیم وجودمون نیازمند ایثار و از خودگذشتگیه هر چند کم فروغ. این نوشته فاقد هرگونه ارزشه برای کسانی که رمان مسخ رو اینجور تعریف می کنن:یکی به یه سوسک یا حشره ای تبدیل شده ،خیلی وحشتناکه.!!!
اما این نوشته تحلیل و نقد رمان نیست که به واقع خودم رو نه ناقد ادبی می دونم و نه سوادش رو دارم و نه هم ادعاشو، بلکه دریافت من از این رمانه و سعیم بر اینه که روده درازی نکنم،باور بفرمایید!.قبلش باید بگم یکی از دریغ ها و افسوس های ابدیم اینه که چرا به زبان فرانسه و المانی مسلط نیستم.
انسان در مواجهه با دنیای بیرون و واقعی مرارت و رنج فراوانی می برد،آنچه که نیاز حقیقی و مایه ارامشش است از او به فراخور شرایط خویشتن یا خانواده و نیاز مبرم به پول و ماشین وار بودن ،سلب شده است. انسانی که در درونش عواطف و ویژگیهای پاک انسانی را داراست و از تعلقات و دلبستگی هایش برای دیگران می گذرد و تن به شرایطی می دهد که موجب آزار اوست. استحاله و دگرگونی در ظاهر انسانی که برای نزدیکانش از خویش گذشته است ،که رفته رفته آن نزدیکی از بین می رود و به دشمنی و جدایی منجر می شود،مسخ گرِگور_هرکسی می تواند باشد_ ظاهری است و همچنان آن خصایص پاک و ناب انسانی در او موج می زند اما نزدیکان _چه رسد به دیگر آدمها_ باطن و سرشت و جوهره انسانیشان مسخر شده است که این هولناکتر و دهشتناکتر از مسخِ _تغییر شکل_ گرگور است؛به گمانم در رمان مسخ یا تبدیل شکل ظاهری گرگور به حشره کمترین اهمیت را دارد به همین دلیل کافکا خیلی ساده آن را خبر می دهد، می خواهد برای منِ خواننده زشت بودن ظاهر زننده بنماید نه ماهیت تغییر، کافکا می خواهد که ما_خوانندگان_ خود را به جای پدر یا خواهر او قرار دهیم در مواجهه با چنین تغییری تا بدانیم سقوطمان از مقام انسانی که مهربانی و دلسوزی و گذشت و... تا کجاست و آیا می توانیم همچون مستخدم _که رتبه اجتماعی پایینی دارد_ به احساسات پاک انسانیمان افتخار کنیم.
یکی از درداورترین قسمت هایی که خوندم زمانی بود که پدرش سیبی را به سمت او پرتاب می کنه و سیب در پشتش فرو می ره _واقعا دردم اومد._ همیشه گفته ام که انسان منهای مهربانی به هیچ نمی ارزد و هستی بدون انسان های مهربان شایسته زندگی نیست.

محاکمه

خواهرزاده نازنینم تهمینه تماس گرفت،بعد از احوالپرسی گفت : دایی هر زمان که من از دانشگاه میام نمیای به ما سر بزنی ،الان یه ماهه که من تو رو ندیدم و کلی دلم واست تنگ شده،گفتم ببخش گرفتارم و با اصرار خواست که به منزلشان بروم تا دیداری تازه کنیم، منم از آنجایی که دلم برایشان تنگ شده بود دعوتشان را اجابت کردم و رفتم.

تازه به منزلشان رسیده بودم که تهمینه با کتابی در دست وارد شد و گفت دایی می شه راجع به کافکا و کتاب محاکمه واسم بگی. پرسیدم کافکا؟!گفت بله. کمی خوشحال شدم که حداقل هستند کسانی که هنوز آثار کافکا رو می خونن، گفتم : مگه جوونای امروزم کافکا میخونن؟ گفت نه یکی از درسای ما ترجمه متونه و یه بخشش مربوط به کتاب محاکمه اثر کافکاست، آه از نهادم بلند شد،گفتم پس بگو دلت تنگ نشده بود ، گفتم سلام لر بی طمع نیست ، گفت نه به جان دایی دلمم برات تنگ شده بود می خواستم با یه تیر دو نشون بزنم.

قلم و دفتر به دست نزدم نشست  و شروع به یادداشت کرد،کمی از زندگی کافکا صحبت کردم و از مصایبی که در زندگی دیده بود ، گفتم :کافکا آیینه تمام نمای نوشته هایش است، هر زمان که خط به خط نوشته هایش را خوانده ام نیازی در آن موج می زد نیازِ دوری از انتحار،قلمش سحرآمیز است و چنان تو را در خود می پیچد که از گذر زمان چیزی حس نمی کنی.

از رمانِ "محاکمه" پرسید ، خلاصه ای از داستان را بازگو کردم و در آخر پرسید مفهوم این داستان چیه؟ گفتم خودت بخون تا بفهمی، گفت دایی بگو اذیت نکن، گفتم بابا برداشت تو و من و دیگری از یه داستان یا رمان و یا شعر متفاوته.بعد از اصرار گفتم : نخستین برداشتی که از این رمان دارم اینه که موجودیت و ماهیت و جوهره زندگی برخورنده و آزار دهنده است، سرنوشتی محتوم برای تو رقم می خورد؛جرمی نامعلوم و ناکرده بر تو خوانده اند بی آنکه بخواهی یا بدانی که چیست ،آنچنان ذهن و روان تو در گیر و دار کاغذها و پرونده ها له می شود که خود نیز نمی دانی جرم یا کناهی مرتکب شده ای یا نه !محکوم به حکم و جان کندنی می شوی که  تو را از آن گزیر نیست ،هستی  تو را به اضمحلال و زوال رهنمون است و همگان تو را به گردن نهادن به تقدیرِ خفت بار رهنمون و مشوقند و ...مکثی کردم بی آنکه بدانم از پرچانگی خودم بدم اومد و قصه رو ناتموم رها کردم ،مثل سگی در پاییز که همه چیز رو بی معنی دونست و چشماشو بست...

فلک زدگان،نه کپک زدگان

یاد خاطره ای افتادم که بد نیست به فراخور فرَمایش شما گفته شه-خیلی خلاصه_

دانشجو بودم شاید بیست ساله( توی اوج مثلا تند و تیز بودن و پر حرارت برای همه چیز )، با قطار از تهران به سمت اندیمشک می رفتم،قم که رسیدیم حدود سی تا خواهر با سه تا برادر سوار شدن و همه اومدن توی رستوران نشستن که ظاهرا میخواستن برن اردوی مناطق جنگی جنوب(به شوخی می گفتم دارین میرین جنگ بعد از جنگ ،مراقب باشین شهید نشین مفتی مفتی  شربت نخورین  شیرم نخورین!!!اما کی که بفهمه) خلاصه یه خانم خیلی محترم اومد رد شد و موهاش بیرون بود یه دفعه یکی از برادرا مثل کفتار شروع کرد به امر به منسوخ و نهی از معقول،خانم متین و با درک و شعور که کنه اصالت خانوادگیش از جبینش نمایان بود،نگاهی به مردک پشمالوی قصه ما انداخت از اون نگاه هایی که خانم ها  به سوسک های توالت می ندازن و رفت ،اما برادر پشمالو و برادران پشمالو که این حرف ها حالیشون نیست شروع کرد به فک جنبوندن و دم تکون دادن واسه خواهران محجبه عفیفه که آفتاب و مهتاب رو از پشت چادر و چاقچور دیدن،منم از این قصه مضجک حالم بهم خورده بود و شروع کردم برادر پشمالو رو جر دادن و تابوندن و له کردن_ نه اینکه من چیزی حالیم باشه اونا خیلی بی عقل و نغهمند_ که عموما بی سواد و امل اند و دوردست های نامتناهی برایشان نوک دماغشان است و بزرگترین دغده شان موها و پشم های زیر و بم شان.خلاصه سخن و بحث به درازا کشید و آن سه برادر کم آورده بودند و آبروی نداشته شان پیش خواهران با ایمانشان سوراخ شده بود و من در این اندیشه بودم که حداقل کاری که کرده ام این است که آنها را به فکر و تعقل در زمینه حجاب انداخته و خط بطلانی بر باورهای عهد پارینه سنگی شان کشیده ام، که ناگهان همان برادر پشمالوی اصلی قصه خطاب به من بانگ برداشت( این مفلوک چنان خوار و ذلیل شده بود و کم آورده بود که بیچاره قصدش تهییج و به درگیری فیزیکی کشاندن بود) :به نظر تو اشکالی نداره خواهرت با مینی ژوپ بیاد توی خیابون و من به پر و پاچه اش نگاه کنم_ راستش کمی ناراحت شدم اما به یاد خواهرانم افتادم که دنیایی از مهربانی بودند،دریایی از متانت و جدیت بودند،شاید باورش دشوار باشد (نه اینکه برادرشان باشم و اغراق کنم) اما خواهرانم هرکدامشان را به اندازه چندین مرد قبول دارم که شعور و درک و فهمشان از بسیاری از مردان بیشتر است و من حقیر فراوان نکته ها در کنارشان آموخته ام_انها منتظر بودند که من نیز مانند خودشان اراجیف و یاوه بگویم،در پاسخ گفتم: خواهر من مانند خیلی از زنان و دختران  دارای ارزش و اعتبار و اختیار است که برای پوشاکش خودش تصمیم بگیرد و آن قدر درک و شعور و فهمش مانند بسیاری دیگر بالاست که من قطعا می دانم که به کفتاری مانند تو و  نگاه های بیمارت تف هم نمی اندازد. این را که گفتم روی لبان بعضی از دختران تبسمی از رضایت نقش بست و من برای دوری از درگیری به کوپه ام برگشتم.

طوق زرین و گردن خر ازانِ تو

در ابتدای این نوشته باید پوزش خود را نسبت به دوستانی که گهگاه به این وبلاگ سر می زنند عرض کرده و برخی واژه ها و جملات را حمل بر بی ادبی ندانسته ( چاره و گزیر نبود) و با درک و فهم و شعور عمیق و نظر ژرف و دیده خطاپوش خویش مخلص حقیر را عفو نمایند.

من نه اینکه  مدعی چیزی باشم اما هر چه تلاش می کنم که پاسخ بعضی موجودات را بدهم نمی توانم،موجوداتی که الاغِ خیال را بدون پالان نشسته و هتاکی می کنند ،هر چه تلاش می کنم که خود را راضی کرده و اندکی احترام و ارزش برایشان قایل شوم و پاسخی دهم نمی توانم . بی ادبی و بی حرمتی شنیدن و دیدن از کسانی که نزد کسانی همچون مولوی _حضرت مولونا بسی خنده دار است مانند آقای خر_شاگردی  کرده اند چیز عجیب و دور از ذهنی نیست،آن ماده یا مونثی_ خواستم بنویسم "خانم" نتوانستم،خواستم بنویسم "زن" ،باز هم نتوانستم چکونه می توان بزرگوارانی همچون ستوده ، میرزاخانی ،دوبوار ، فالاچی،هودفر،زاغری،محمدی ،ژاله آموزگار و هما ناطق و خیلی های دیگر را خانم و یا زن خطاب کنیم  که برازنده و زیبنده و شایسته آنهاست و بعد بعضی مادگان را هم اینگونه خطاب کنیم ،نه دون شان زنان حقیقی است که با برخی مونث ها همسان قرار داده شوند._  که نزد مولوی شاگردی کرده و اینگونه حیا را خورده و شرم را قی کرده نمی توانم که با او واژه ای سخن بگویم،مادگانی که از چهره شان تنها و فقط تنها سبلت تا بناگوش در رفته شان پدیدار است و از ترس اینکه در آن دنیا غلمان از دست بدهند یک تار مو از سبیل های کلفتشان را حتی کوتاه هم نمی کنند،این مادگان تنها به گاوهای شیردهی می مانند که ترشیده اند،یا نروک اند و یا بیوه گان پاچه ورمالیده ای که روی فاطی کماندوها را سفید کرده اند. تنها جفت یا نرینه ای که می توانند بجویند چارواداری در اعتکاف و ایام البیض می باشد که توان فرونشاندن عطشِ تنِ کثیف  و بدبو و  یاغی و هرجایی شان را دارند. ماده ای که در محضر مولوی درس خوانده و با خواندن "داستان کنیزک و خر" و امثالش حظ ها برده و چه پرده هایی از شهوت در برابر دیدگانش نقش بسته و با ولع تمام آن را قورت داده و چشمانش کلاپیسه شده اند چه سخنی با من یک لاقبا  می تواند داشته باشد، همان غلمان هایی که نویدشان را به تو داده اند و سال همه سال  و روز همه روز به انتظار نشسته ای برایشان تو را هم سنگ و اندازه اند.

رویا پرداز سینما در گذشت

کارگردان بی بدیل سینما برناردو برتولوچی درگذشت، برتولوچی و کارهایش را دوست می داشتم،آثاری مانند "آخرین امپراطور"،"پیش از انقلاب"،"آخرین تانگو در پاریس"،"رویاپردازان" را چندباره دیده ام،هر چند آخرین تانگو در پاریس و بازیگر بزرگی مانند براندو را دوست می داشتم اما آخرین باری شد که با ذوق به دیدن آثار برتولوچی می نشستم و دیگر برای من شکسته شده بودند_به دلیل اتفاقات فیلم و اشنایدر بازیگر نقش زن_ ،با این لکه تاریک بر کارنامه حرفه ایش همچنان آثارش و تاثیری که بر سینمای ایتالیا و جهان گذاشته ستودنی است،کارگردانی که چنان به سینما علاقه مند بود که شیدایش بود و این شیدایی را در قاب شیشه ای به نمایش می گذاشت او شاید آخرین امپراطور سینمای ایتالیا بود که سینما جهان را به رقص تانگو درآورد.ََ

دهان هرزه

فهم سخن نکند چون نکند مستمع       قوت طبع از متکلم مجوی

افاضات پشت افاضات!کارگردانی بی مایه که از عقده کوتاهی دستش از جوایز بین المللی،زبان عناد و ایراد به جایزه معتبر و پرشوکتی چون "کن" می گیرد،اکنون ادله آورده که صادق هدایت همجنسگرا بوده و آن هم از نوع منفعلش!عجبا!"بهروز افخمی" در طول زندگیش سر در خیلی سوراخ ها فرو برده،از بیت معظم گرفته تا مجلس و صدا وسیما!ایشان همجنسگرایی هدایت را به این دلیل مبرهن می داند چون هیچکدام از داستان هایش حول محور زن نیست و این را دلیل بر زن ستیزی هدایت می داند. به جای اراجیفی این چنین جناب افخم بهتر بود سری به داستان هایی مانند "پروین دختر ساسان"،"علویه خانم"،" زنی که مردش را گم کرد" و ... می زد و می خواند،هر چند می دانم همچون آدمی نه خوانده و نه می فهمد!

هدایتی که در طول عمر پر بارش تنها معشوقه اش دختری بود فرانسوی به نام "ماری".افخمی نادانسته و نافهمیده قطعا و از روی لجاجت و عناد و هذیان گویی شاید دهان به پراکندن همچین سخنان مشمیزکننده ای گشوده است که چه کس را خوش آید؟!ایشان بی خردی را به حد اعلا رسانده که هدایتی را که شمع محفل بزرگانی همچون "مینوی"و "فرزاد" و"خانلری" و بزرگ علوی بوده را همجنس باز دانسته و وقعی به سخن بزرگی همچون مجتبی مینوی نگذارده چه؛"هدایت مرکز دایره ما بود" و وقاحت را به حد اعلی رساند و خویشتن را رجاله ای کرد که همیشه صادق و انسان های صادق از نادانی شان فریادشان به کیوان است.

به قول حافظ نازنین؛

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست

عرض خود می بری و زحمت ما می داری

خوانِ آرزو

دوست دارم به خواب عمیقی فرو روم چنان که دیگر هیچ چیز دردآور نباشد و همچون کرمهایی که در هم می لولند تنم از پیچ و تاب درد در خود نپیچد و گاه و بی گاه به بالش سوخته تب دارم ننگرم و یاس در من بیضه نکند که باز زنده ام. خوابی چنان عمیق که با ناخن های تیز کولیانِ فاحشه سینه ام را از جناغ بگشایند و من مفز استخوان گندیده و خون فاسد شده ام را با اکسیژن مسمومی که در ریه ام جاری است پیوند دهم تا نفس عاطل بماند و همچنان من از خواب برنخیزم ، یاخته یاخته درد را در شریان حزن انگیزی که از قلبِ مچاله مدفونم در مدفوعِ جهان نامتناهی که خداوندان ستم بیرون داده اند و به مغزِ خسته از تحقیر و انجمادِ فقر که ؛جهان وه چه زیباست!،می رسد با دندانِ نیشم بدرم و خود را برهانم تا آنجا که ستاره و خواب مامنی ست برای مرگ،آه خواب آه خواب!امید دوردستِ دوست داشتنی  .