با چشمانی که دریا در آن موج می زد به چشمانم نگریست،دست در دستم نهاد و انگشت هایش را به انگشتانم گره زد،آن چنان مرا در آغوش کشید که گسترش ریشه اش را در بطن خود احساس کردم ؛گرمای تن اش یخ درونم را آب کرد و حلقه ی دستانش گرداگرد کمرم به اسارتی می مانست که جاودانه اش می خواستی،لطافت بوسه ای که بر پیشانی ام گذاشت بیش از گستره ی رویاهای نیلوفر و شبنم  بامدادی بود،مرا از خود ربود و چشمانم تراکم تنهایی عریانی که یاس را مویه کرده ،در ظلماتی بی پایان به نظاره نشسته است.